خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای مرداد, ۱۳۸۹

    شکرانه

    در تاریخ ۲۶ مرداد, ۱۳۸۹

    دوستش داری حتی اگه کار خطایی ازش سر بزنه، حتی اگه تو رو ناراحت کنه، حتی اگه تو رو تا سرحد جنون ببره، دوستش داری و نمی‌دونی چرا؟ دوستش داری و با تمام وجود دوستش داری.. تا حالا هرگز هرگز هرگز همچین حسی رو تجربه نکردی.. چطور میشه یکی رو که تا چندوقت پیش اصلا نبوده، یهویی این‌همه دوست داشت، با تمام وجود براش هرکاری بکنی تا اون شاد و خوشحال باشه، حتی اگه اون تو رو ناراحت کنه… به این می‌گن محبت بی‌قیدوشرط؟ به این می‌گن عشق؟ اسمش رو چی میشه گذاشت؟؟

    خدایا شکرت که دوساله دارم این احساس ناب رو تجربه می‌کنم، یه حس پاک، مبهم، آسمونی، قشنگ، زیبا، دوست‌داشتنی، آرامش‌بخش، حسی که هیچ‌وقت، هیچ‌کس نمی‌تونه توصیفش کنه… حتی خودم!!

    نوشته شده در دسته ی Uncategorized توسط و دارای ۴ نظر →

    نیستان

    در تاریخ ۲۴ مرداد, ۱۳۸۹

    از نیستان تا مرا ببریده‌اند
    از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, همینجوری توسط و دارای صفر نظر →

    تابستان

    در تاریخ ۱۶ مرداد, ۱۳۸۹

    تابستون شده و بیکار شدم.. انگار دور افتادن از درس و دانشگاه و حرص و جوش پروژه‌ها، منو کرخت و بی رمق می‌کنه… درسته که محمدصدرا کنارم هست و هرروز باهم کلی بازی می‌کنیم، اما احساس می‌کنم به یه کاری فراتر از این‌ها احتیاج دارم، یه کاری که مفید هم باشه (البته اشتباه نشه، منکر مفید بودن گذران اوقاتم در کنار محمدصدرا نیستم، مفید هست و دوست‌داشتنی) ولی به یه تنوعی توی کارام و روزگذرونی‌هام نیاز دارم که روز و شبم رو نگذرونم… به یه خودشناسی هم نیاز اساسی دارم.. باید یه‌سری اصلاحات اساسی روی خودم انجام بدم… هربار تصمیم می‌گیرم و باز…  شیرینی و کیک‌پزی رو خیلی دوست دارم، البته قبلنا هم دوست داشتم، اما الان یه علاقه خاصی پیدا کردم، دوست دارم واسه مهمونام خودم شیرینی درست کنم… خوشم میاد… راستش خیلی دلم می‌خواد یه کلاسی برم.. مثلا شیرینی‌پزی، آشپزی، یا ورزش… ولی فکر می‌کنم محمدصدرا پیش کسی نمی‌مونه… از وقتی ترم پیش دانشگاهم تموم شده و تو خونه‌م، محمدصدرا همش بهم چسبیده، پیش کسی نمی‌مونه زیاد، اگززم بمونه، وقتی برگرده پیشم، بدتر از قبل بهم می‌چسبه و آویزونه… حس می‌کنم بهم اعتماد نداره و فکر می‌کنه همش می‌خوام دکش کنم و بذارمش و برم…. خوب دلم نمیاد بخاطر کلاس رفتن بذارمش جایی که بی‌اعتمادتر از قبل بشه.. اشتباه نشه.. از داشتن محمدصدرا پشیمون نیستم، دوستش دارم بی‌نهایت، عاشقشم، و همینه که نمی‌خوام بیشتر از این آزارش بدم… مهد هم که آقای پدر رضایت نمی‌دن!! البته الان که زودشه، ولی خوب… دوماه دیگه که دوسالش تموم بشه… واااااایییییییییییییی چه زود گذشت… دوسال… ای پسر بلا.. عاشقتم مامانی… بوسسسسسسسس :-*

    پ.ن: خیلی پراکنده‌گویی کردم…. ببخشید..

    نوشته شده در دسته ی Uncategorized توسط و دارای ۳ نظر →

    اعتراف

    در تاریخ ۱۲ مرداد, ۱۳۸۹

    آقا! من اصلنشم انتقادپذیر نیستم…. نیستم آقاجان! نیستنم!!!! اصلا ناراحت ‌هم میشم…. قیافه‌م هم می‌ره توهم، حفظ ظاهر هم نمی‌تونم بکنم!!

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, همینجوری توسط و دارای ۲ نظر →

    دروغ بود؟

    در تاریخ ۰۹ مرداد, ۱۳۸۹

    خیلی چیزرا می‌خواستم بنویسم… یادم رفت همش!! پردیس اگه بود می‌گفت: «دروغ بود، دروغ بود!!» ولی بخدا راست راست راست بود!!!

    حالا وقتی یادم اومد، میام میگم…

    نوشته شده در دسته ی جمله قصار, همینجوری توسط و دارای یک نظر →