خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • تابستان

    در تاریخ ۱۶ مرداد, ۱۳۸۹

    نوشته شده در دسته ی Uncategorized توسط

    تابستون شده و بیکار شدم.. انگار دور افتادن از درس و دانشگاه و حرص و جوش پروژه‌ها، منو کرخت و بی رمق می‌کنه… درسته که محمدصدرا کنارم هست و هرروز باهم کلی بازی می‌کنیم، اما احساس می‌کنم به یه کاری فراتر از این‌ها احتیاج دارم، یه کاری که مفید هم باشه (البته اشتباه نشه، منکر مفید بودن گذران اوقاتم در کنار محمدصدرا نیستم، مفید هست و دوست‌داشتنی) ولی به یه تنوعی توی کارام و روزگذرونی‌هام نیاز دارم که روز و شبم رو نگذرونم… به یه خودشناسی هم نیاز اساسی دارم.. باید یه‌سری اصلاحات اساسی روی خودم انجام بدم… هربار تصمیم می‌گیرم و باز…  شیرینی و کیک‌پزی رو خیلی دوست دارم، البته قبلنا هم دوست داشتم، اما الان یه علاقه خاصی پیدا کردم، دوست دارم واسه مهمونام خودم شیرینی درست کنم… خوشم میاد… راستش خیلی دلم می‌خواد یه کلاسی برم.. مثلا شیرینی‌پزی، آشپزی، یا ورزش… ولی فکر می‌کنم محمدصدرا پیش کسی نمی‌مونه… از وقتی ترم پیش دانشگاهم تموم شده و تو خونه‌م، محمدصدرا همش بهم چسبیده، پیش کسی نمی‌مونه زیاد، اگززم بمونه، وقتی برگرده پیشم، بدتر از قبل بهم می‌چسبه و آویزونه… حس می‌کنم بهم اعتماد نداره و فکر می‌کنه همش می‌خوام دکش کنم و بذارمش و برم…. خوب دلم نمیاد بخاطر کلاس رفتن بذارمش جایی که بی‌اعتمادتر از قبل بشه.. اشتباه نشه.. از داشتن محمدصدرا پشیمون نیستم، دوستش دارم بی‌نهایت، عاشقشم، و همینه که نمی‌خوام بیشتر از این آزارش بدم… مهد هم که آقای پدر رضایت نمی‌دن!! البته الان که زودشه، ولی خوب… دوماه دیگه که دوسالش تموم بشه… واااااایییییییییییییی چه زود گذشت… دوسال… ای پسر بلا.. عاشقتم مامانی… بوسسسسسسسس :-*

    پ.ن: خیلی پراکنده‌گویی کردم…. ببخشید..

    ۳ نظر برای “ تابستان ”

    1. #1 تازه وارد گفته:

      وای که چقدر همیشه منتظر نوشته هاتم. …

    2. #2 solale گفته:

      از زندگیت لذت ببر دخملی

    3. #3 شاعرانه ها گفته:

      ویا سحرگاه سه شنبه بود روزی
      که آسمان را ابری عجیب گرفت،
      و باران
      برای زایش گندم و شفا
      از شب گذشت و
      صبح شد.

      اتفاق عجیب این جاست،
      هر کجا که می روم
      تو یک طورهایی همان حدودها دیده می شوی.
      بعضی ها به زور حرفم را باور می کنند،
      می پرسند مگر می شود
      یک عمر زیر باران زیست و خسته نشد؟

    یک نظر بگذارید