عاشورا-۱۳۹۰-۲
در تاریخ ۱۵ آذر, ۱۳۹۰نماز ظهر عاشورا رو که توی مسجد میخوندم، یادم اومد به نماز عاشورای امام حسین(ع)
خدایی شد که امسال روز عاشورا، واسه نماز ظهر مسجد بودم، اصلا تصمیم اینچنینی نداشتم! حتی با وضو هم از خونه بیرون نرفته بودم
چقدر دلم میخواست جای سعید باشم و سعید باشم
چقدر دلم خواست الان پشت سر امام نماز میخوندم
چقدر دلم خواست …
محمدصدرا گشنه بود، سیب و بیسکوییت براش آورده بودم
میخورد و من اشک میریختم
محمدصدرای من امسال سهسالهست
محمدصدرای من شیرینزبونه
محمدصدرای من دوستداشتنیه
با اون لباس مشکی تنش، با اون حرف زدنش…
محمدصدرای من امسال سهسالهست
صبح تلویزیون داشت تکههایی از مختارنامه رو که مربوط به عاشورا بود نشون میداد، محمدصدرا نگاهش به تلویزیون بود و گفت: مامان: دارن امامحسین رو میکشن؟؟؟ بغض کردم، کانال تلویزیون رو عوض کردم، گفتم آره…
این شبکه داشت کربلا رو نشون میداد… محمدصدرا میگه: مامان… امامحسین رو نکشتن!!
فکر میکنم توی مدرسه چی بهشون گفتن که اینجوری میگه؟؟ فکر میکنم هنوز خیلی واسش زوده این چیزا رو بدونه، این که یکی مثل یزید، یکی مثل حرمله بوده، و کسانی چون امام حسین(ع) و پسراش علی، برادرش عباس …
فکر میکنم باید باهاشون صحبت کنم که روح این بچهها پاکه، بیآلایشه، نمیتونه درک کنه، نمیتونه باور کنه چرا و چی شد که عاشورا شد
بعدتر فکر میکنم…. من میتونم بفهمم چی شد؟ چی بود؟ عاشورا از کجا اومد؟؟ به کجا میره؟؟
