فلش-بک
در تاریخ ۰۱ اسفند, ۱۳۹۰گاهی به او نگاه میکنم
وقتی خوابیده
وقتی راه میرود
غذا میخورد
بازی میکند
گاهی به خودم نگاه میکنم
وقتی کنار او ایستادهام
کنار او راه میروم
کنار او غذا میخورم
کنار او بازی میکنم
بعد یکهو به خودم میگویم:
«این کیه؟؟»
«من کیام؟؟»
«اینجا کجاست؟؟»
«چی شده اصلا؟؟؟»
از خودم میپرسم:
این زندگی مال منه؟؟ . . . مال ماست؟؟
یا
ما مال این زندگی هستیم؟ من مال این زندگیام؟؟
فقط میدانم
دوستداشتنیترین چیزها برای من توی این خانه، توی این گوشه از دنیای بزرگ خدا جا خوش کردهاند
همسرم، پسرم، زندگیم -با تمام تلخیهایش که گاهی ممکن است زبانت را بگزد و تمام شیرینیهایش که جهان را به کام تو میکند-
و باارزشترین گنجهایم توی چند کوچه آنورتر، دارند حالا دوتایی برای خودشان زندگی میکنند، که بهترین خاطراتم از کودکی تا جوانی را در کنارشان ساختم و تمام عمرم، زندگیم را مدیون وجود آنها هستم
حالا میدانم میتوانم در کنار هردو باشم
توی این خانه، کنار خانواده کوچک و دوسداشتنیای که کمکم حالا دارد رنگ و بوی یک خانواده درست و حسابی میگیرد و کمکم دارم یاد میگیرم چطور زندگی کنم
یا توی خانه چند کوچه آنطرفتر، کنار یک خانواده بزرگ با اعضای بیشتر، به عنوان خواهر کوچولوی تهتغاری لوس!! که کماکان همان نقش خودش را هم حفظ کرده

اسفند ۱۷م, ۱۳۹۰ در تاریخ ۱۲:۰۹ ق.ظ
بابا مامان فرشته ی نازنین….نو بهترینی باور کن…..
اسفند ۲۱م, ۱۳۹۰ در تاریخ ۱۲:۰۰ ق.ظ
هه هه هه چه جالب! خیلی خوشم میاد که با همه دغدغه هات نقش خودت را خوب چسبیدی… آفرین