خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو نویسندگان

    تولدت مبارک

    در تاریخ ۲۷ شهریور, ۱۳۹۰

    الان سه سال از اون روز می‌گذره..
    سه سالی که خیلی زود گذشت،

    تو خیلی اذیت شدی عزیز دلم، من هم همینطور، بابایی، مامانی و مامان‌مهین که خیلی واست زحمت کشیدن….

    الان
    تو یه پسر کوچولوی شیرین‌زبون سه‌ساله‌ای،
    من یه مامان، یه خانم مهندس، یه همسر، یه دخترکوجولوی خانواده،
    بابایی، یه بابا، یه آقا مهندس، یه همسر مهربون، یه پسربزرگه خانواده،

    اما تو و بابایی و من، باهم یکی هستیم، یه خانواده، یه خانواده شاد و خوب و مهربون و دوست‌داشتنی که عاشق همدیگه‌ایم

    مهم نیست من چی‌ام، الان مامان توام، بابا، بابای توئه، و تو، پسرکوچولوی دوست‌داشتنی و شیرین‌زبون سه‌ساله این خونه

    تولد سه‌سالگیت مبارک عزیز دلم

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    پ.ن:
    این روزا به وضوح میبینم بزرگ‌تر شدنت رو، دایره لغاتت که به‌مراتب بزرگ‌تر شده، کلماتی می‌گی که منو متعجب می‌کنه، حالت‌هایی که هنگام گفتن کلمه‌ها و جمله‌هات به خودت می‌گیری، رفتارها و حرکاتت، هر لحظه‌ات داره داد میزنه که تو دیگه اون پسرکوچولوی ناتوتن نیستی، تو داری بزرگ میشی، هرروز و هرساعت، هر ساعت و هرلحظه…. دیشب وقتی داشتی باهام حرف می‌زدی و واسم داستان تعریف می‌کردی، انگار یهو قد کشیدی جلوم، انگار یهویی عاشقت شدم، دوباره، از نو!

    نوشته شده در دسته ی تولد, حرف‌های دلم, خاطرات, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای یک نظر →

    خداجونم دوسِت دارم

    در تاریخ ۲۲ مرداد, ۱۳۹۰

    اومدم بگم: چرا هیشکی به من کمک نمی‌کنه،
    یادم اومد: نه! یه جندتایی بودن که کمک کردن، پس بی‌انصافیه اینجوری گفتن!

    خواستم بگم: خیلی از کسانی که ادعای دوستی و رفاقت دارن، وقتی کارشون دارم نیستن و جواب نمیدن،
    یادم اومد: نه! خیلی‌هاشون بهم جواب دادن و خیلی بهم کمک کردن

    خواستم بگم….

    یکم که فکر کردم، با خودم گفتم چرا ناسپاسی می‌کنم، همین‌هایی که تو دلم دارم شکایتشون رو می‌کنم، قبلا کمک‌های بزرگی بهم کردن…..

    شاید جایی کسی صدای منو نفهمیده که کمکم نکرده، شاید من زیادی متوقع شدم، شاید می‌خوام همه کارامو یکی دیگه بکنه…..
    چه خوبه هنوزم وجدان دارم، و چه خوب‌تر که هنوزم وجدانم منصفانه قضاوت می‌کنه

    خدایا بخاطر همه دوستای خوب و مهربونی که دارم و منو بی‌نهایت کمک می‌کنن ممنونتم

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, دوستانه توسط و دارای ۳ نظر →

    قد أقبل إلیکم شهر اللَّه بالبرکة و الرَّحمة و المغفرة

    در تاریخ ۱۱ مرداد, ۱۳۹۰

    و وقروا کبارکم و ارحموا صغارکم و صلوا ارحامکم
    بزرگان را احترام کرده و بر کودکان رحم آورید، وظیفه خود را در قبال خویشان نزدیک به جاى آورید (صله رحم کنید)

    و احفظوا السنتکم
    عنان زبان خود را کشیده

    و غضوا عما لایحل النظر الیه ابصارکم و عما لایحل الاستماع الیه اسماعکم
    و چشم خود را از آنچه نگاه به آن حرام است پوشانده، و به آنچه شنیدن آن بر شما حرام است گوش نکنید

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    پی‌نوشت:

    باید روزی هزار بار این جمله را با خودم تکرار کنم:
    و ارحموا صغارکم!
    و ارحموا صغارکم!
    و ارحموا صغارکم!

    من که روزه هستم، تو که روزه هستی، ما وقتی روزه می‌گیریم، هیچ ربطی به بچه‌های بازیگوش و بی‌تابی که خواب به چشمشان نمی‌آید ندارد!

    **یادم باشد، کاری نکنم از روزه، از ماه زیبای خدا آزرده‌دل شود!

    *** رمضان مبارک

    نوشته شده در دسته ی رمضان, مادرانه, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    دلم همه این‌ها را می‌خواهد

    در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۰

    دلم دوستانی از جنس خودم، می‌خواهد…
    دلم خیلی دوست می‌خواهد..
    یک عالمه
    می‌خواهم وقتی بیرون می‌روم هی چشم بچرخانم و ببینم اِ! این که دوست من است.. بعد برم جلو و هی سلام-علیک کنیم و هی نگویم: «خب! دیگه چه خبر؟؟!!» از بس که حرف‌های نو و تازه داریم برای گفتن.
    بعد باهم برویم توی کافه‌ای جایی، دوتا آبمیوه خنک گوارا باهم بخوریم، شاید هم یکی اصلا!
    بعد برویم کمی خرید کنیم،
    برویم خانه یکی‌مان باهم کیک درست کنیم و قهوه،
    روزمان را باهم جشن بگیریم
    خلاصه باهم خوش باشیم

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →

    در سوگ

    در تاریخ ۱۵ تیر, ۱۳۹۰

    خدایا!
    از مرده‌خواری سیاسی متنفرم… این چند سال اخیر، هرکدوم از چهره‌هایی که فوت کردن، اولین اقدام همه گروه‌های سیاسی افراطی، مصادره اون مرحوم به نفع خودشونه، هرکدوم از اینا می‌خواد اون فرد درگذشته رو به خودش منصوب کنه.
    حالم از همه این آدما و گروهاشون بهم می‌خوره.

     

    خدایا!
    ببین کار ما و دین ما و دنیای ما به کجا رسیده که کسی باورش نمیشه روحانی خوب، امام‌جمعه خوب، مسئول خوب هنوز هم پیدا میشه… یعنی حداقل می‌شد!!
    کسی که مرحوم صدوقی رو ندیده و نشناخته، باورش نمیشه ایشون چه مرد پاک و شریف و خوبی بود، وقتی از خوبی‌ها و خصوصیاتش می‌شنون، تعجب می‌کنن و می‌گن یعنی واقعا آدم خوبی بوده؟؟
    حالا من هم دیگه باور نمی‌کنم کسی به خوبی او برای مردم یزد پیدا بشه :(
    همانطور که باور رفتنش از پیش ما سخته :’(
    خدایش بیامرزد.

    نوشته شده در دسته ی در شهر, دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    از خدا می‌طلبم/روز خوشبختی تو

    در تاریخ ۰۱ تیر, ۱۳۹۰

    محمدصدرا دیشب یهو یادش اومده که توی مهدکودک شعر هم یاد گرفته

    کنار من خوابیده بود و آروم چیزی می‌خوند، خوب که گوش دادم، شنیدم داره میگه:
    «از خدا می‌طلبم/ روز خوشبختی تو!»

    انقد نصفه‌شبی قربون صدقه‌ش رفتم….. اشک تو چشام اومده بود،
    با بغض بهش گفتم: عزیز دلم، منم از خدا می‌طلبم روز خوشبختی تو!

    بعد شروع کرد بلندتر خوندن، هی تکرار کرد: از خدا می‌طلبم روز خوشبختی تو!
    یهو انگار یادش اومده باشه، شروع کرد به خوندن این:
    پدرم ای پدرم!
    دیگه من انقد ذوقمرگ شده‌بودم که نگو… البته فکر می‌کنم این شعرا رو تو کلاس بالاتر به بچه‌ها یاد میدن و مال کلاس اونا نیست، ولی خوب یاد گرفته‌بود.

    بهش گفتم خوب چرا این شعر خوشکلتو واسه بابایی نخوندی؟؟
    میگه: «آخه بابا که بزرگ نشده، مهدکودک نمره که بوخونه!!!!»*

    از دست این شیرین‌زبونی‌ها و حاضرجوابی‌های تو….

    * الان هرکی مهد میره بزرگ شده…
    حتی نی‌نی‌کوچولوها هم کوچولو نیستن و بزرگ شدن، چون میرن مهد!!!

    نوشته شده در دسته ی خوشمزه‌ها, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای یک نظر →

    برای پدرم

    در تاریخ ۲۶ خرداد, ۱۳۹۰

    پدرم! ای همه هستی من

    دوست دارم که در این حادثه باهم باشیم

    حادثه چیست؟
    «زمانی که من و تو باهم
    پابه‌پا، شانه به شانه به دعا می‌آییم»

    پدرم! ای همه هستی من!
    بی‌تمنا به چه دل خوش کردیم؟

    کودکی بودم و اکنون که به خود می‌نگرم
    کودکی هستم باز،
    پُرِ احساس و نیاز

    پدرم!
    تا باشم،
    تا زمین می‌گردد،
    تا هوا می‌آید،
    دوستت می‌دارم.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    پ.ن: باباجونم، بهترین بابای دنیا، همه هستی من، روزتون مبارک
    پ.پ.ن: متأسفانه روز پدر اینترنتم قطع بود و دسترسی برای انتشار مطلب نداشتم :(

    نوشته شده در دسته ی پدر, حرف‌های دلم, دخترانه, شاعرانه‌ها توسط و دارای صفر نظر →

    کنارم باش!

    در تاریخ ۲۲ خرداد, ۱۳۹۰

    انقدر از کودکی، تفاوت‌های میان زن و مرد رو برامون به شکل رقابت‌ نشون میدن که وقتی بزرگ میشیم بجای قرار گرفتن در کنار هم، ناخودآگاه در برابر هم می‌ایستیم!

    اگر درجایی از همسرت پشتیبانی کنی، به عنوان زن/شوهر ذلیل شناخته میشی!
    اگر بگی همسرت رو دوست داری، لوس و ننر میشی!
    اگر با باهاش مهربون باشی، مورد تمسخر قرار میگیری!
    اگر با عشق و علاقه صداش کنی، حال همه رو بهم میزنی!

    این دیدگاهی که تو وجودمون نهادینه شده رو به صورت ناخودآگاه به نسل‌های بعدیمون هم منتقل می‌کنیم و همینطور با دست خودمون؛ خودمون، بچه‌هامون و بقیه رو بدبخت می‌کنیم…

    پ.ن: کسی به دل نگیره، خیلی از این چیزا دور و برم دیدم… تنها مربوط به ما و خواننده‌های این وبلاگ نیست.. یه نگاه تو کل جامعه اطرافمون بندازیم، کاملا مشهوده. تو تلویزیون و رسانه‌ها که بیداد می‌کنه
    نمونه‌ش همین دعواهای روزمره درباره زن و مرد و خیلی از دعواهایی که به اسم دفاع از حقوق زن/مرد برپا میشه که هر روز بیشتر میان زن و مرد فاصله میندازه غافل از اینکه زن و مرد هردو به بودن در کنار هم نیاز دارن و با بودنشون در کنار هم، باعث آرامش همدیگه میشن

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دلتنگی, همینجوری توسط و دارای ۳ نظر →

    مادرم

    در تاریخ ۰۲ خرداد, ۱۳۹۰

    مادرم!
    شاعر تمام لحظه‌های ناب من،

    مادرم!
    مادر عزیزتر زجان من،

    یک نگاه عاشقانه‌ات
    برتر از تمام لحظه‌های من

    تا تو آمدی به این جهان
    آفریدی از وجود خود بهشت را برای من

    مامان حلاوت قشنگم؛
    روزت مبارک.
    دوسِت دارم :*

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دخترانه, شاعرانه‌ها, مادر, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای یک نظر →

    در تاریخ ۰۱ خرداد, ۱۳۹۰

    ای خدا…
    خیلی دلتنگم

    دلتنگ روزهای رفته
    دلتنگ آدم‌های رفته
    دلتنگ صداها
    دلتنگ صورت‌ها
    دلتنگ عادت‌ها
    دلتنگم خدا….

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, وقت اضافه, همینجوری توسط و دارای یک نظر →