تولدت مبارک
در تاریخ ۲۷ شهریور, ۱۳۹۰الان سه سال از اون روز میگذره..
سه سالی که خیلی زود گذشت،
تو خیلی اذیت شدی عزیز دلم، من هم همینطور، بابایی، مامانی و مامانمهین که خیلی واست زحمت کشیدن….
الان
تو یه پسر کوچولوی شیرینزبون سهسالهای،
من یه مامان، یه خانم مهندس، یه همسر، یه دخترکوجولوی خانواده،
بابایی، یه بابا، یه آقا مهندس، یه همسر مهربون، یه پسربزرگه خانواده،
اما تو و بابایی و من، باهم یکی هستیم، یه خانواده، یه خانواده شاد و خوب و مهربون و دوستداشتنی که عاشق همدیگهایم
مهم نیست من چیام، الان مامان توام، بابا، بابای توئه، و تو، پسرکوچولوی دوستداشتنی و شیرینزبون سهساله این خونه
تولد سهسالگیت مبارک عزیز دلم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
این روزا به وضوح میبینم بزرگتر شدنت رو، دایره لغاتت که بهمراتب بزرگتر شده، کلماتی میگی که منو متعجب میکنه، حالتهایی که هنگام گفتن کلمهها و جملههات به خودت میگیری، رفتارها و حرکاتت، هر لحظهات داره داد میزنه که تو دیگه اون پسرکوچولوی ناتوتن نیستی، تو داری بزرگ میشی، هرروز و هرساعت، هر ساعت و هرلحظه…. دیشب وقتی داشتی باهام حرف میزدی و واسم داستان تعریف میکردی، انگار یهو قد کشیدی جلوم، انگار یهویی عاشقت شدم، دوباره، از نو!



