بیست و شش سالگی یعنی یک قدم به سی سالگی نزدیکتر شدن
یعنی فقط چهارسال مانده تا سی ساله شدن
یعنی دیدن آنروزهایی که مامان خودش سیساله بود
من میگفتم مامان من سیسالش هست! چقدر از من بزرگتر است!! مامان خیلی بزرگ بود! آخر او سیساله بود
سی و چهار سالش که بود را خوب یادم هست سی و پنج و سیوشش را هم
چهل سالگی مامان را یادم میآید
همینطور بعدتر که چهل و پنج ساله شد
حالا مامان توی مرز ۶۰ سالگی ایستاده
هنوز هم کتاب و دفتر توی دستش میگیرد و هی درس میخواند
مامان از اول عاشق بود! عاشق کتاب و دفتر و مدرسه
از همان مکتبخانه که خودش میگوید با چرخ نخریسی ملّا بازی میکرده، تا حالا که سرعت اینترنت و فیلهایِ تر و خرابی کامپیوتر دادش را در میآورد
راستش به مامان حسودیم میشود
از بسکه مامان همیشه میداند چه میخواهد، میداند باید چکار کند
از اینکه روی اعتقاداتش ثابت است، به اعتقاداتش ایمان دارد، خودش را زیر سوال نمیبرد، میداند کار درست کدام است؟ به علاقهاش میرسد، به کاری که دوستش دارد
من اما همیشه به خودم مشکوکم
نمیدانم میخواهم چه کنم؟
نمیدانم از دنیا چه میخواهم؟
نمیدانم به چی اعتقاد دارم؟ به چی ایمان دارم؟
از هیچی سر در نمیآورم
من میترسم از مردن،
نمیخواهم از این پیرتر بشوم
میخواهم همینجا، در همین زمان بمانم
میترسم از جلوتر رفتن
میخواهم جیغ بزنم، یک جیغ بلند و بعد از خواب، از کابوس شبانهام بیدار شوم
من حالا، ظاهرا توی مرز سیسالگی ایستادهام، باید کمکم باورم بشود که دهه دوم زندگیام دیگر تمام شده که هیچ، دهه سوم هم دارم ته میکشد!!
زندگی من روی بیست و شش سالگی نمیایستد
یک سال دیگر که بگذرد، بیست و هفت ساله میشوم، بیست و هشت، بیست و نه، سی…
باید باورم بشود که دیگر ۶ ساله و شانزده ساله نیستم که آروز کنم کاش زودتر ۱۶ ساله و بیست ساله بشوم
وقتی شانزده سالم بود، دلم میخواست بیست ساله بشوم و روی همان بیست بمانم!
اما نفهمیدم چجوری شد که شش سال آمدم جلوتر با یک همسر و یک بچه!!
یک همسر و یک پسربچه فعال و بازیگوش که گناهی نکرده من مادرش شدم! او تقصیری نداشته، او برایم نامه ننوشته بود که میخواهم بیایم پیشت… پیشتان!!
ما خودمان دعوتش کردیم، جوان بودیم، خیلی خیلی جوان، بیتجربه، درست نمیدانم که آنموقع میدانستم دارم چکار میکنم یا نه؟؟
اما الان میدانم که نمیدانم دارم چکار میکنم!!
ایستادهام بین ۲۰ و سی، گیر کردهام جایی میان زندگی، بین دلبستگیها و وابستگیها
نمره بیستسالگیام بیست نبود، الان هم نیست
گیر کردهام بین «دختر لوس تهتغاری خانواده» و «کدبانوی خانه و مادر» بودن
دختر تهتغاری هی میخواهد خودش را برای همه لوس کند و ناز بیاید و هی نازش را بکشند و قربانصدقهاش بروند
اما برای مادر بودن باید ناز همه را بکشی و پسرکوچولوی بازیگوشت را هی بغل کنی و قربانصدقهاش بروی
برای اینکه کدبانوی خانهات باشی، باید مرتب و منظم باشی، غذاهای خوشمزه درست کنی، موهایت را هی مرتب کنی و شانه بزنی، زود بیدرا شوی، کمی دیرتر بخوابی، برای همهچیز آماده باشی
همه اینها را دوست دارم، اما هیچکدام نیستم!! نه تهتغاری لوس، نه یک مادر درست و حسابی، نه یک همسر و کدبانوی ایدهال
نمیدانم باید کدام گوشه را بگیرم که بقیهاش روی زمین نباشد
این روزها دلم عجیب گرفته
دلم تنگ شده
راستی دل من برای کی گرفته؟
برای چه کسی تنگ است؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدر درهم مینویسد مغزم! سواکردنی ندارد انگار!!