خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘دلتنگی’

    عاشورا-۱۳۹۰-۳

    در تاریخ ۱۵ آذر, ۱۳۹۰

    توی فکر خودم گم میشم،‌
    غرق میشم،
    چقدر سرم درد میکنه،
    چقدر بزرگتر شدم این چند سال،
    چقدر بودن محمدصدرا منو بزرگ کرده
    .
    .

    فکر می‌کنم این که گفتن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، چقدر به ما نزدیکه
    پسرم که شیرخوار بود…
    پسرم سه‌ساله‌ست…
    پسرم که بزرگتر بشه، نوجان و جوان میشه
    بزرگ و بزرگ‌تر….
    عاشورا همه چی داشت…
    شیرخواره، سه‌ساله، جوان و نوجوان
    زن، مرد… که همه انساان‌های والایی بودند
    خواهر و برادر
    همسران جوان و پیر و میانسال
    پدر و فرزند
    مادر و فرزند
    دوست و رفیق
    فکرم چقدر پراکنده‌ست….
    فکر می‌کنم به خوشحالی اون هفتاد و دو نفر، شب عاشورا
    فکر می‌کنم به غم و اندوه همراهان اون هفتاد و دو نفر، عصر عاشورا
    فکر می‌کنم به استقامت و بردباری و صبوری زینب(س)، از عصر عاشورا تا همیشه
    فکر می‌کنم به خودم…..

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, محرم توسط و دارای ۲ نظر →

    عاشورا-۱۳۹۰-۲

    در تاریخ ۱۵ آذر, ۱۳۹۰

    نماز ظهر عاشورا رو که توی مسجد می‌خوندم، یادم اومد به نماز عاشورای امام حسین(ع)
    خدایی شد که امسال روز عاشورا، واسه نماز ظهر مسجد بودم، اصلا تصمیم اینچنینی نداشتم! حتی با وضو هم از خونه بیرون نرفته بودم
    چقدر دلم می‌خواست جای سعید باشم و سعید باشم
    چقدر دلم خواست الان پشت سر امام نماز می‌خوندم
    چقدر دلم خواست …

    محمدصدرا گشنه بود، سیب و بیسکوییت براش آورده بودم
    می‌خورد و من اشک می‌ریختم
    محمدصدرای من امسال سه‌ساله‌ست
    محمدصدرای من شیرین‌زبون‌ه
    محمدصدرای من دوست‌داشتنی‌ه
    با اون لباس مشکی تنش، با اون حرف زدنش…
    محمدصدرای من امسال سه‌ساله‌ست

    صبح تلویزیون داشت تکه‌هایی از مختارنامه رو که مربوط به عاشورا بود نشون می‌داد، محمدصدرا نگاهش به تلویزیون بود و گفت: مامان: دارن امام‌حسین رو می‌کشن؟؟؟ بغض کردم، کانال تلویزیون رو عوض کردم، گفتم آره…
    این شبکه داشت کربلا رو نشون می‌داد… محمدصدرا میگه: مامان… امام‌حسین رو نکشتن!!
    فکر می‌کنم توی مدرسه چی بهشون گفتن که اینجوری میگه؟؟ فکر می‌کنم هنوز خیلی واسش زوده این چیزا رو بدونه، این که یکی مثل یزید، یکی مثل حرمله بوده، و کسانی چون امام حسین(ع) و پسراش علی، برادرش عباس …
    فکر می‌کنم باید باهاشون صحبت کنم که روح این بچه‌ها پاکه، بی‌آلایشه، نمیتونه درک کنه، نمیتونه باور کنه چرا و چی  شد که عاشورا شد
    بعدتر فکر می‌کنم…. من میتونم بفهمم چی شد؟ چی بود؟ عاشورا از کجا اومد؟؟ به کجا میره؟؟

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, محرم توسط و دارای صفر نظر →

    عاشورا-۱۳۹۰-۱

    در تاریخ ۱۵ آذر, ۱۳۹۰

    تلویزیون پخش مستقیم از کربلا گذاشته
    دارم فکر می‌کنم ما چقدر خوشبختیم که توی این زمونه زندگی می‌کنیم…
    راحت می‌تونیم دعا کنیم کاش ما کربلا بودیم، کاش ما کنار امام‌حسین بودیم و کمکش می‌کردیم، ما اگه بودیم تنها و بی‌یاور نمی‌ذاشتیم اماممون رو….
    راحت ادعا می‌کنیم عاشق امام حسین‌یم، راحت برای امام عزاداری می‌کنیم و گریه،
    چه آدمای خوشبختی هستیم که سال ۶۱ هجری نبودیم….
    معلوم نیست اگه ما اون موقع بودیم، الان کدوم طرف ایستاده بودیم،

    شاید کفشهامون بر گردنمون آویخته بود…
    شاید سه‌شعبه دست ما بود…
    شاید هم امام سرمون رو دامنش می‌گذاشت و ما بوی بهشت می‌گرفتیم و روسفید می‌شدیم…

    بعد با خودم فکر می‌کنم عجب فکرای احمقانه‌ای دارم!!!
    شاید اگر من اون موقع بودم،خیلی شاهکار می‌کردم، کنار توابین بودم!!!
    شاید میترسیدم…
    اما حالا، تو این شرایطی که هستم، فکر می‌کنم اگر اون زمان بودم، با امام حسین(ع) بودم و با این فکر احساس خوبی بهم دست می‌ده

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, محرم توسط و دارای صفر نظر →

    بیست‌وشش سالگی نامه!!

    در تاریخ ۰۵ آبان, ۱۳۹۰

    بیست و شش سالگی یعنی یک قدم به سی سالگی نزدیک‌تر شدن
    یعنی فقط چهارسال مانده تا سی ساله شدن
    یعنی دیدن آنروز‌هایی که مامان خودش سی‌ساله بود
    من می‌گفتم مامان من سی‌سالش هست! چقدر از من بزرگتر است!! مامان خیلی بزرگ بود! آخر او سی‌ساله بود

    سی و چهار سالش که بود را خوب یادم هست سی و پنج و سی‌وشش را هم
    چهل سالگی مامان را یادم می‌آید
    همینطور بعدتر که چهل و پنج ساله شد

    حالا مامان توی مرز ۶۰ سالگی ایستاده
    هنوز هم کتاب و دفتر توی دستش می‌گیرد و هی درس می‌خواند
    مامان از اول عاشق بود! عاشق کتاب و دفتر و مدرسه
    از همان مکتب‌خانه که خودش می‌گوید با چرخ نخ‌ریسی ملّا بازی می‌کرده، تا حالا که سرعت اینترنت و فیل‌هایِ تر و خرابی کامپیوتر دادش را در می‌آورد
    راستش به مامان حسودیم می‌شود
    از بسکه مامان همیشه می‌داند چه می‌خواهد، می‌داند باید چکار کند
    از اینکه روی اعتقاداتش ثابت است، به اعتقاداتش ایمان دارد، خودش را زیر سوال نمی‌برد، می‌داند کار درست کدام است؟ به علاقه‌اش می‌رسد، به کاری که دوستش دارد

    من اما همیشه به خودم مشکوکم
    نمی‌دانم می‌خواهم چه کنم؟
    نمی‌دانم از دنیا چه می‌خواهم؟
    نمی‌دانم به چی اعتقاد دارم؟ به چی ایمان دارم؟
    از هیچی سر در نمی‌آورم

    من می‌ترسم از مردن،
    نمی‌خواهم از این پیرتر بشوم
    می‌خواهم همین‌جا، در همین زمان بمانم
    می‌ترسم از جلوتر رفتن
    می‌خواهم جیغ بزنم، یک جیغ بلند و بعد از خواب، از کابوس شبانه‌ام بیدار شوم

    من حالا، ظاهرا توی مرز سی‌سالگی ایستاده‌ام، باید کم‌کم باورم بشود که دهه دوم زندگی‌ام دیگر تمام شده که هیچ، دهه سوم هم دارم ته می‌کشد!!
    زندگی من روی بیست و شش سالگی نمی‌ایستد
    یک سال دیگر که بگذرد، بیست و هفت ساله می‌شوم، بیست و هشت، بیست و نه، سی…
    باید باورم بشود که دیگر ۶ ساله و شانزده ساله نیستم که آروز کنم کاش زودتر ۱۶ ساله و بیست ساله بشوم
    وقتی شانزده سالم بود، دلم می‌خواست بیست ساله بشوم و روی همان بیست بمانم!
    اما نفهمیدم چجوری شد که شش سال آمدم جلوتر با یک همسر و یک بچه!!

    یک همسر و یک پسربچه فعال و بازیگوش که گناهی نکرده من مادرش شدم! او تقصیری نداشته، او برایم نامه ننوشته بود که می‌خواهم بیایم پیشت… پیشتان!!
    ما خودمان دعوتش کردیم، جوان بودیم، خیلی خیلی جوان، بی‌تجربه، درست نمی‌دانم که آنموقع می‌دانستم دارم چکار می‌کنم یا نه؟؟
    اما الان می‌دانم که نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم!!

    ایستاده‌ام بین ۲۰ و سی، گیر کرده‌ام جایی میان زندگی، بین دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها
    نمره بیست‌سالگی‌ام بیست نبود، الان هم نیست

    گیر کرده‌ام بین «دختر لوس ته‌تغاری خانواده» و «کدبانوی خانه و مادر» بودن
    دختر ته‌تغاری هی می‌خواهد خودش را برای همه لوس کند و ناز بیاید و هی نازش را بکشند و قربان‌صدقه‌اش بروند
    اما برای مادر بودن باید ناز همه را بکشی و پسرکوچولوی بازیگوشت را هی بغل کنی و قربان‌صدقه‌اش بروی
    برای اینکه کدبانوی خانه‌ات باشی، باید مرتب و منظم باشی، غذاهای خوشمزه درست کنی، موهایت را هی مرتب کنی و شانه بزنی، زود بیدرا شوی، کمی دیرتر بخوابی، برای همه‌چیز آماده باشی

    همه این‌ها را دوست دارم، اما هیچکدام نیستم!! نه ته‌تغاری لوس، نه یک مادر درست و حسابی، نه یک همسر و کدبانوی ایده‌ال
    نمیدانم باید کدام گوشه را بگیرم که بقیه‌اش روی زمین نباشد

    این روزها دلم عجیب گرفته
    دلم تنگ شده
    راستی دل من برای کی گرفته؟
    برای چه کسی تنگ است؟؟

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    چقدر درهم می‌نویسد مغزم! سواکردنی ندارد انگار!!

    نوشته شده در دسته ی خاطرات, دخترانه, دلتنگی, مادر, وقت اضافه توسط و دارای ۱۰ نظر →

    شاکی‌ام از این دنیا

    در تاریخ ۲۸ مهر, ۱۳۹۰

    شاکی‌ام از این دنیا

    من از سیاست هیچی حالیم نیست، از اقتصاد هیچی حالیم نیست، از اوضاع دنیا و کشور هیچی حالیم نیست…
    اما عشق و محبت و دوست داشتن رو خوب می‌فهمم
    متنفرم از این دنیا و اقتصاد و سیاست و … که ماها رو از هم دور می‌کنه

    چرا باید بین آدما فاصله بیفته؟
    چرا باید نتونیم عقاید همدیگه رو تحمل کنیم، و دوستی و محبتمون رو بخاطر اختلاف عقایدمون، به این دنیای کثیف بفروشیم؟؟؟
    خیلی احمقانه‌ست که ما از هم دوریم
    دلم تنگ شده

    خیلی دل‌تنگم
    خیلی دلم گرفته
    خیلی
    خیلی

    رونوشت:
    -به همه اونایی که خیلی دوسشون دارم و ازشون دورم
    -به همه اونایی که خیلی دوسشون دارم و بهشون نزدیکم
    -به همه اونایی که خیلی دوسشون دارم و دوسم دارن
    -به همه اونایی که دوسشون دارم و دوسم ندارن!!

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    اعتراف می‌کنم

    در تاریخ ۰۴ مهر, ۱۳۹۰

    فکر می‌کردم حالا که خودم مادر شدم،

    می‌فهمم و حس می‌کنم احساس مادرم رو،
    می‌فهمم از من چه توقعی  داره،
    می‌فهمم ازم چی می‌خواد،
    می‌فهمم ازم چی نمی‌خواد،

    فکر می‌کردم، دیگه بهش بد نمی‌کنم،
    ناراحتش نمی‌کنم،
    نمی‌رنجونمش،
    آزارش نمی‌دم

    اشتباه کردم؛
    نفهمیدم؛
    هنوز هم نفهمیدم!
    حلاوت زندگی من، منو ببخش

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, دخترانه, دلتنگی, مادر, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    دلم همه این‌ها را می‌خواهد

    در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۰

    دلم دوستانی از جنس خودم، می‌خواهد…
    دلم خیلی دوست می‌خواهد..
    یک عالمه
    می‌خواهم وقتی بیرون می‌روم هی چشم بچرخانم و ببینم اِ! این که دوست من است.. بعد برم جلو و هی سلام-علیک کنیم و هی نگویم: «خب! دیگه چه خبر؟؟!!» از بس که حرف‌های نو و تازه داریم برای گفتن.
    بعد باهم برویم توی کافه‌ای جایی، دوتا آبمیوه خنک گوارا باهم بخوریم، شاید هم یکی اصلا!
    بعد برویم کمی خرید کنیم،
    برویم خانه یکی‌مان باهم کیک درست کنیم و قهوه،
    روزمان را باهم جشن بگیریم
    خلاصه باهم خوش باشیم

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →

    در سوگ

    در تاریخ ۱۵ تیر, ۱۳۹۰

    خدایا!
    از مرده‌خواری سیاسی متنفرم… این چند سال اخیر، هرکدوم از چهره‌هایی که فوت کردن، اولین اقدام همه گروه‌های سیاسی افراطی، مصادره اون مرحوم به نفع خودشونه، هرکدوم از اینا می‌خواد اون فرد درگذشته رو به خودش منصوب کنه.
    حالم از همه این آدما و گروهاشون بهم می‌خوره.

     

    خدایا!
    ببین کار ما و دین ما و دنیای ما به کجا رسیده که کسی باورش نمیشه روحانی خوب، امام‌جمعه خوب، مسئول خوب هنوز هم پیدا میشه… یعنی حداقل می‌شد!!
    کسی که مرحوم صدوقی رو ندیده و نشناخته، باورش نمیشه ایشون چه مرد پاک و شریف و خوبی بود، وقتی از خوبی‌ها و خصوصیاتش می‌شنون، تعجب می‌کنن و می‌گن یعنی واقعا آدم خوبی بوده؟؟
    حالا من هم دیگه باور نمی‌کنم کسی به خوبی او برای مردم یزد پیدا بشه :(
    همانطور که باور رفتنش از پیش ما سخته :’(
    خدایش بیامرزد.

    نوشته شده در دسته ی در شهر, دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    کنارم باش!

    در تاریخ ۲۲ خرداد, ۱۳۹۰

    انقدر از کودکی، تفاوت‌های میان زن و مرد رو برامون به شکل رقابت‌ نشون میدن که وقتی بزرگ میشیم بجای قرار گرفتن در کنار هم، ناخودآگاه در برابر هم می‌ایستیم!

    اگر درجایی از همسرت پشتیبانی کنی، به عنوان زن/شوهر ذلیل شناخته میشی!
    اگر بگی همسرت رو دوست داری، لوس و ننر میشی!
    اگر با باهاش مهربون باشی، مورد تمسخر قرار میگیری!
    اگر با عشق و علاقه صداش کنی، حال همه رو بهم میزنی!

    این دیدگاهی که تو وجودمون نهادینه شده رو به صورت ناخودآگاه به نسل‌های بعدیمون هم منتقل می‌کنیم و همینطور با دست خودمون؛ خودمون، بچه‌هامون و بقیه رو بدبخت می‌کنیم…

    پ.ن: کسی به دل نگیره، خیلی از این چیزا دور و برم دیدم… تنها مربوط به ما و خواننده‌های این وبلاگ نیست.. یه نگاه تو کل جامعه اطرافمون بندازیم، کاملا مشهوده. تو تلویزیون و رسانه‌ها که بیداد می‌کنه
    نمونه‌ش همین دعواهای روزمره درباره زن و مرد و خیلی از دعواهایی که به اسم دفاع از حقوق زن/مرد برپا میشه که هر روز بیشتر میان زن و مرد فاصله میندازه غافل از اینکه زن و مرد هردو به بودن در کنار هم نیاز دارن و با بودنشون در کنار هم، باعث آرامش همدیگه میشن

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دلتنگی, همینجوری توسط و دارای ۳ نظر →

    در تاریخ ۰۱ خرداد, ۱۳۹۰

    ای خدا…
    خیلی دلتنگم

    دلتنگ روزهای رفته
    دلتنگ آدم‌های رفته
    دلتنگ صداها
    دلتنگ صورت‌ها
    دلتنگ عادت‌ها
    دلتنگم خدا….

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, وقت اضافه, همینجوری توسط و دارای یک نظر →