خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘دلتنگی’

    حالا دیگه خیلی دیره :’(

    در تاریخ ۰۳ اردیبهشت, ۱۳۹۰

    دیروز بعد مدت‌ها رفتیم شهر مردگان، تا هم برای مراسم سالگرد فوت یکی از اقوام حاضر بشیم، و هم به اموات دیگه سری بزنیم.
    اوایل که هیچ احساس خاصی رو در خودم نمیدیدم، اما…

    وقتی از سر مزار اولی رفتیم تا به اموات دیگه سر بزنیم، توی راه دلم بدجور به تپش افتاده بود

    محمدصدرا خواب بود، پس من موندم تو ماشین و بقیه رفتن سر مزار عزیزان(شون! فامیل‌های پدر همسر عزیز) و من فاتحه‌م رو از توی ماشین خوندم…
    اما کم‌کم وقتی به این فکر می‌کردم که الان باید بریم سر مزار عزیزان(مون) دلم آتیش میگرفت، پا نمیداد برم، اشکام بودن که همینجور بی‌اختیار سرازیر میشدن و من تند تند پاکشون میکردم، به زور جلوی دراومدن صدای گریه‌م رو می‌گرفتم…
    و چه خوب که کسی ازم نپرسید چرا گریه کردی؟
    و چه خوب که اینجا کسی، کسی رو بخاطر دلتنگی‌هاش سرزنش نمی‌کنه!

    چه زود گذشت… مرداد ۸۴،
    چه زود گذشت… مرداد ۸۸،

    مرداد ۶۴ به کجا می‌رسه؟
    پایان راهش کجاست؟
    چه زود می‌گذره عمر ما آدما…

    هرچی جلوتر میرفتیم، دلم میخواست داد بزنم و بگم وایسین، من نمیتونم بیام.. نمیتونم بیام و ببینم که دوتا از عزیزترینام دیگه نیستن، نمیخوام باور کنم … هنوز بعد ۶ سال و ۲ سال… ۲سال؟؟؟؟؟
    دوتا از بزرگترین نعمتایی که داشتم-داشتیم- و نفهمیدم کی و چی دارم و حالا… حالا دیگه خیلی دیره واسه اینکه بخوام بهشون بگم چقدر دوسشون دارم…

    خدا… چرا برای آخرین بار نتونستم اون صورت مهربون رو ببینم؟؟

    هنوز کلمات و حرف‌هایی که بهم می‌زدن برام زنده‌ن، صداها توی گوشم می‌پیچه
    هنوز با مامانبزرگ صحبت می‌کنم می‌خوام از حال آقاجان بپرسم :’(
    هنوز سحرهای رمضون آبی‌بی رو می‌بینم که توی قاب در ایستادن
    هنوز آبی‌بی رو می‌بینم که روی پشتی نشستن و به دیوار تکیه دادن و با تلویزیون دعای کمیل رو می‌خونن و تو شب‌های قدر قرآن به سر می‌گیرن
    هنوز آقاجان رو جلوی مغازه‌های سرکوچه‌شون میبینم که دارن قدم‌زنان میرن خونه
    هنوزم….

    یعنی واقعا این سال‌ها گذشت؟ کی باورش میشه؟ من که …

    نوشته شده در دسته ی پدر, حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, مادر توسط و دارای ۳ نظر →

    پدرم، مادرم

    در تاریخ ۲۵ اسفند, ۱۳۸۹

    از بدو تولد تمام فکر و ذکر مادرها همون کودکشونه که با بزرگ شدنش، دلواپسی‌ها و نگرانی‌هاش هم بزرگ و بزرگ‌تر میشه…
    سال‌ها بعد هم هنوز مادرها غمخوار و دلواپس همون کودکانشون هستن
    تو بزرگ‌تر، برومندتر و قوی‌تر میشوی، و مادرت کم‌کم بزرگ‌تر، مسن‌تر، ضعیف‌تر، و شکسته‌تر می‌شود
    اما هنوز مادرست که غمخوار توست…
    مادرها همیشه غمخوارند… جوان و میانسال و کهن.. همه‌شان…

    .

    .

    .

    همیشه از مادرها گفته‌اند برایمان که چقدر خوبند و پرمهر و عاطفه…
    شاید همین حرف‌ها باشد که ما را متوقع کرده در برابر محبت بی‌انتهای آنها تا جایی که محبت را وظیفه آن‌ها بدانیم و اگر اندکی احساس کنیم نمیتوانند یاریمان کنند، دلخور می‌شویم که چرا؟

    راستش، نمیدانم برم خامه مادر-پدرم، بیشتر خوشحال میشوند یا نروم! خوشحال که نه! یعنی کدام برایشان بهتر است؟ کدام برایشان آسایش بیشتری به همراه دارد؟

    مانده‌ام میان اینکه بروم یک روز از صبح تا شب خانه مادرم بست بنشینم و سیر ببینمشان و بگوییم و بخندیم و خوش باشیم، عصر بابا بیاید، ببینمش، یک دل سیر نگاهش کنم، از پشت روزنامه و جدول، وقتی روی مبل خوابش می‌برد از خستگی
    یا یک صبحی بروم، مادر را ببینم و بابا را ندیده، دلتنگ نگاهش، برگردم خانه

    یا اصلا نروم؛
    نروم که پسر بازیگوشم، خانه را بهم نریزد که بعد من حوصله جمع کردن نداشته باشم، یا اصلا یادم برود جمع کنم..
    نروم که دردها و ناراحتی‌های مادر را نبینم و ببینم که نمیتوانم کاری کنم

    نمی‌توانم کاری کنم برای مادرم،
    برای درد پا و کمرش،
    برای درد دلش، درد دل نازکش،
    برای خستگی‌هایش، برای خستگی سی‌واندی ساله‌اش،
    برای چین و چروک‌های روی صورتش
    و برای قرمزی دور لب‌هایش وقتی که ناراحت است و می‌گوید چیزی نیست، حالم خوب است!!!

    مانده‌ام چگونه جواب بدهم به مهر مادری که می‌گوید در خدمتگذاری من حاضر است!! -که از ته دل می‌گوید-
    و من شرمسار از اینکه باید من این جمله را به او می‌گفتم، از ته ته ته دلم

    مانده‌ام وقتی بابا می‌گوید کجایی؟ نمیبینمت، کم می‌آیی، صدرا را ندیده‌ام
    مانده‌ام جایی میان خانه خودم و خانه پدری
    دلم در میانه راه ایستاده است

    دلم تنگ است…

    همیشه سعی کرده‌ام باری نباشم بر دوششان، متوقع نباشم از جهت تمام کارهایی که برایم کرده‌اند، نکرده‌اند، من می‌خواستم و نشده، نمی‌خواستم و شده…
    اما حالا این روزها دائم در فکرم که چگونه باری از دوش آن‌ها بردارم؟

    دارم سعی می‌کنم اینطور بیندیشم که:
    شاید کمی هم من مال آن‌ها باشم!
    نه اینکه همیشه آن‌ها مال من!!!

     

    همیشه، مادر من، پدر من بوده‌اند…هستند… کمی هم من فکر کنم که من فرزند آن‌ها هستم، چکار برای آن‌ها کرده‌ام تا حالا؟

    دلم برای بابام تنگ شده
    خیلی…

    پ.ن: این روزها به طرز غریبی احساساتم نازک شده اند..
    به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من

     

    نوشته شده در دسته ی پدر, دخترانه, دلتنگی, مادر, همینجوری توسط و دارای یک نظر →

    دلتنگی

    در تاریخ ۱۸ بهمن, ۱۳۸۹

    چندبار تا حالا مامانتو محکم بغل کردی و گفتی «مامانم دوست دارم»؟
    چندبار تا حالا باباتو محکم بغل کردی و گفتی «باباجونم دوست دارم»؟

    چندبار مامانتو بوسیدی؟
    چندبار باباتو؟

    دلم تنگ شده
    می‌خوام به‌قول محمدصدرا:
    «برم خونه حاجی و بپرم بغل حاجی»!! بپرم بغل مامانی… دلم تنگ شده واسه مامان و بابام و اون روزایی که از دست دادمشون و نگفتم مامان و بابا دوستون دارم

    تا فرصت هست باید بگم، اما مطمئنم نمیتونم همچین کاری رو انجام بدم، مخصوصا برای بابا، خیلی سخته، نمی‌دونم چرا، ولی خجالت می‌کشم، از اول یاد نگرفتم بگم دوست دارم، از اول بلد نبودم ببوسم و بگم که چقدر برام مهمن، انقدر که تبدیل به یه تابو شده برام، می‌ترسم حتی!!!

    سعی می‌کنم این کار خوب رو به پسرم یاد بدم، با گفتن هرروزه این جمله براش و اونقدر اینو براش تکرار می‌کنم تا ملکه ذهنش بشه:
    دوست دارم عزیزم! می‌بوسمت عزیزم!

    نوشته شده در دسته ی پدر, دخترانه, دلتنگی, مادر, همینجوری توسط و دارای یک نظر →

    انتخاب

    در تاریخ ۳۰ دی, ۱۳۸۹

    ۱- کلاس سوم دبستان که بودم، معلممون یه دفترچه‌حساب داشت که برگای آبی و صورتی داشت، برگای آبی واسه وقتی بود که دانش‌آموزی می‌خواست تشویق بشه و برگای صورتی واسه تنبیه!! بعد هرکی هم اون برگه صورتی‌ها رو می‌گرفت، روی یه نیمکت جدا کنار در کلاس می‌نشست…
    یکبار یادم نیست به چه دلیل به منم از این برگ صورتی‌ها داد و یادمه که خیلی خیلی ناراحت بودم… انگار دنیا تموم شده بود

    ۲- دبیرستان که بودم، نمیدونم سال چندم بودم، یکی از درسا رو نمره زیر ۱۰ گرفتم (چی میگن بهش؟ افتادم؟؟) -البته واسه امتحان نبود، آزمون میان‌دوره‌ای یا یه همچین چیزایی بود… بعد یه نامه دادن بهم که بدم مامانم، منم انگار دنیا رو سرم خراب شده باشه، اصلا حال خوب نداشتم، و اصلا اون نامه رو به مامان نشون ندادم!!! ولی گمونم بعدا خودشون با مامان تماس گرفته بودن و باهاشون صحبت کرده‌بودن.. از حرفا و رفتارای مامان حدس می‌زدم…

    منظورم از یادآوری این خاطرات قدیمی این بود که بگم، آدم گاهی راهی رو تو زندگی انتخاب می‌کنه که بعدا پشیمون میشه، حالا بعضی اینا راه برگشت دارن، اما بعضی‌ها نه! اصلا نمیشه هیچ‌کاری کرد، اصلا واست راه برگشتی نمی‌مونه، گاهی هم بعضی راه‌های برگشت، به قیمت خراب شدن یه‌تیکه از داشته‌هات، آرزوهات، زندگیت میشن، و تو باید بین این دوتا راه درست رو انتخاب کنی.

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, خاطرات, دلتنگی توسط و دارای صفر نظر →

    این خانه چیزی کم دارد

    در تاریخ ۱۹ دی, ۱۳۸۹

    دلگیرم از اینکه خانه‌مان حیاطی ندارد تا پسرم در آن راحت و آزاد و بی‌دغدغه، بدون نگرانی‌های مادرانه یک مادر تازه‌کار بدود، بازی کند، قهقهه سر بدهد، توی حوض خانه شیرجه بزند و توی باغچه گِل‌بازی کند

    دلگیرم از اینکه آدم کمرویی هستم و از این رو خیلی با همسایه‌هامان نمیجوشم تا پسرم هم یاد بگیرد و با بچه‌هایشان خودمانی شود و با آنها بازی کند

    دلگیرم که در خانه‌های کاهگلی قدیمی با اتاقهای زیاد دورتادورش زندگی نمیکنم تا پسرم با بچه‌های فامیل که خیلی زیادند در حیاط بزرگ خانه بازی کند

    دلگیرم از درس و دانشگاه و روزمرگی‌ها که نمیگذارند درست و حسابی با پسرم بازی کنم، بپر بپر کنم، بخندیم، قهقهه سر دهیم

    دلگیرم از خانه‌های کاغذی که نمی‌شود در آن صدای شوق و شادیمان را با پسرک، دوتایی، بلند کنیم و یک «جیغ و دست و هورا»ی بلند داشته باشیم

    دلگیرم از اینکه همبازی خوبی نیستم برای پسرم

    دلگیرم که پسرک همبازی ندارد

    دلگیرم از اینکه پسرم که بی‌نهایت شاداب و پرانرژی و پرسروصدا بود…. این روزها بیشتر کسل و خسته و بی‌حوصله است؛
    دوتایی چسبیده‌ایم به دلخوشی‌های کوچکی مثل نقاشی کردن، کیک پختن، سی‌دی دیدن، یا قلقلک‌بازی روی تخت‌خواب!! از بدوبدو و جست و خیز و هیاهو خبری نیست

    عزیز دلم منو ببخش… امیدوارم وقتی تو پدر شدی، شرایط خیلی بهتر از این باشد.. خیلی بهتر…

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دلتنگی, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →

    گوشواره

    در تاریخ ۲۴ آذر, ۱۳۸۹

    هرسال محرم که شروع میشه، گوشواره‌هام اذیتم می‌کنن

    دیشب خیلی اذیت بودم،
    .
    .
    .
    دیشب گوشواره‌هامو درآوردم.

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی توسط و دارای صفر نظر →

    و علی‌علی‌بن‌الحسین

    در تاریخ ۱۶ آذر, ۱۳۸۹

    محرم

    دهه

    تاسوعا

    عاشورا

    حسین(ع)

    حر

    سعید

    زینب(ع)

    علی(ع)

    عباس(ع)

    ……اما نگو رباب را……

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, مادرانه توسط و دارای صفر نظر →

    از امشب که بگذریم

    در تاریخ ۱۱ آذر, ۱۳۸۹

    این روزا دارم فکر میکنم یه دونه داداش داشتن کمه!

    داداشی گلم، برات آرزوی بهترین‌ها رو دارم. :*

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    پ.ن: با اینکه مدتی هست از یزد رفتی، تازه الان دارم احساس دلتنگی میکنم!

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دلتنگی توسط و دارای صفر نظر →

    حال همه ما خوب است

    در تاریخ ۰۶ آذر, ۱۳۸۹

    دلم برای روزهایی که هنوز توی خونه بابام بودم تنگ شده.
    یاد آخرین پول توجیبی که بابا بهم دادن، هنوز دلتنگم میکنه.

    نه اینکه بگم الان وضعیت بدی دارم یا پول ندارم و … نه، - که اوضاع خوب است و زندگی بر وفق مراد شکر خدا- … فقط گاهی دلتنگ میشوم؛ همین!

    هرجا هم که باشی، هرچقدر سرخوش و خوشحال، پدر-مادر چیز دیگری است که هرگز بدست نمی‌آوری‌شان، لنگه ندارند، همتا ندارند، تا ندارند، فقط یکی هست، مال خودت، نمی‌شود کپی-پیست‌شان کرد توی روزهای دلتنگی، نمیشود!

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دخترانه, دلتنگی توسط و دارای صفر نظر →

    ادب آداب دارد

    در تاریخ ۰۱ آذر, ۱۳۸۹

    دیگه رسما حیا  و عفت و همه‌چی رو قی کردن..
    زن و مرد هم نداره‌ها… همه.. همه…

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    * اولا این بچه‌های کوجولو رو که میدیدم که شلوارشون واسشون گشاده و پایین اومده و رو باسنشون گیر کرده، دلم یه جورایی میسوخت!! نمیدونم واسه چی؟ اما فکر میکردم خیلی گناهین!! یا مثلا شاید بلد نیستن درست بپوشن و ماماناشونم بهشون کم‌توجی می‌کنن.. خب این تصور و برداشت من بود، شاید اشتباه باشه
    * قبلنا تک و توک میدیدم بعضا تو مهمونیای خصوصی-خانوادگی (به قولی جمع خودمونی) بعضی آقایون که لباسشون کوتاهه و شلوارشون از این بالاتر نمیاد.. حالا تو خیابون هم مرد گنده خم شده، … خجالت هم نمیکشه.. حالم بد شد.. اهههه
    * فرقی هم نداره البته، از اونور هم هستن خانوما و دخترایی که حجابشون و پوشش‌شون حالم آدم رو به هم میزنه

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ** عزیز دل من! حجاب زن و مرد نداره، حیا و عفت زن و مرد نداره، ادب و نزاکت زن و مرد نداره، شعور زن و مرد نداره…. عقل هم چیز شریفیه! بابا جان من اگه بخاطر دینتون هم این مسائل رو رعایت نمیکنید، بخاطر شرف و عقل و آبروتون… میدونید اینا چین اصلا؟؟

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, در شهر, دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۲ نظر →