خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘حرف‌های دلم’

    خداجونم دوسِت دارم

    در تاریخ ۲۲ مرداد, ۱۳۹۰

    اومدم بگم: چرا هیشکی به من کمک نمی‌کنه،
    یادم اومد: نه! یه جندتایی بودن که کمک کردن، پس بی‌انصافیه اینجوری گفتن!

    خواستم بگم: خیلی از کسانی که ادعای دوستی و رفاقت دارن، وقتی کارشون دارم نیستن و جواب نمیدن،
    یادم اومد: نه! خیلی‌هاشون بهم جواب دادن و خیلی بهم کمک کردن

    خواستم بگم….

    یکم که فکر کردم، با خودم گفتم چرا ناسپاسی می‌کنم، همین‌هایی که تو دلم دارم شکایتشون رو می‌کنم، قبلا کمک‌های بزرگی بهم کردن…..

    شاید جایی کسی صدای منو نفهمیده که کمکم نکرده، شاید من زیادی متوقع شدم، شاید می‌خوام همه کارامو یکی دیگه بکنه…..
    چه خوبه هنوزم وجدان دارم، و چه خوب‌تر که هنوزم وجدانم منصفانه قضاوت می‌کنه

    خدایا بخاطر همه دوستای خوب و مهربونی که دارم و منو بی‌نهایت کمک می‌کنن ممنونتم

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, دوستانه توسط و دارای ۳ نظر →

    دلم همه این‌ها را می‌خواهد

    در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۰

    دلم دوستانی از جنس خودم، می‌خواهد…
    دلم خیلی دوست می‌خواهد..
    یک عالمه
    می‌خواهم وقتی بیرون می‌روم هی چشم بچرخانم و ببینم اِ! این که دوست من است.. بعد برم جلو و هی سلام-علیک کنیم و هی نگویم: «خب! دیگه چه خبر؟؟!!» از بس که حرف‌های نو و تازه داریم برای گفتن.
    بعد باهم برویم توی کافه‌ای جایی، دوتا آبمیوه خنک گوارا باهم بخوریم، شاید هم یکی اصلا!
    بعد برویم کمی خرید کنیم،
    برویم خانه یکی‌مان باهم کیک درست کنیم و قهوه،
    روزمان را باهم جشن بگیریم
    خلاصه باهم خوش باشیم

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →

    در سوگ

    در تاریخ ۱۵ تیر, ۱۳۹۰

    خدایا!
    از مرده‌خواری سیاسی متنفرم… این چند سال اخیر، هرکدوم از چهره‌هایی که فوت کردن، اولین اقدام همه گروه‌های سیاسی افراطی، مصادره اون مرحوم به نفع خودشونه، هرکدوم از اینا می‌خواد اون فرد درگذشته رو به خودش منصوب کنه.
    حالم از همه این آدما و گروهاشون بهم می‌خوره.

     

    خدایا!
    ببین کار ما و دین ما و دنیای ما به کجا رسیده که کسی باورش نمیشه روحانی خوب، امام‌جمعه خوب، مسئول خوب هنوز هم پیدا میشه… یعنی حداقل می‌شد!!
    کسی که مرحوم صدوقی رو ندیده و نشناخته، باورش نمیشه ایشون چه مرد پاک و شریف و خوبی بود، وقتی از خوبی‌ها و خصوصیاتش می‌شنون، تعجب می‌کنن و می‌گن یعنی واقعا آدم خوبی بوده؟؟
    حالا من هم دیگه باور نمی‌کنم کسی به خوبی او برای مردم یزد پیدا بشه :(
    همانطور که باور رفتنش از پیش ما سخته :’(
    خدایش بیامرزد.

    نوشته شده در دسته ی در شهر, دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    برای پدرم

    در تاریخ ۲۶ خرداد, ۱۳۹۰

    پدرم! ای همه هستی من

    دوست دارم که در این حادثه باهم باشیم

    حادثه چیست؟
    «زمانی که من و تو باهم
    پابه‌پا، شانه به شانه به دعا می‌آییم»

    پدرم! ای همه هستی من!
    بی‌تمنا به چه دل خوش کردیم؟

    کودکی بودم و اکنون که به خود می‌نگرم
    کودکی هستم باز،
    پُرِ احساس و نیاز

    پدرم!
    تا باشم،
    تا زمین می‌گردد،
    تا هوا می‌آید،
    دوستت می‌دارم.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    پ.ن: باباجونم، بهترین بابای دنیا، همه هستی من، روزتون مبارک
    پ.پ.ن: متأسفانه روز پدر اینترنتم قطع بود و دسترسی برای انتشار مطلب نداشتم :(

    نوشته شده در دسته ی پدر, حرف‌های دلم, دخترانه, شاعرانه‌ها توسط و دارای صفر نظر →

    کنارم باش!

    در تاریخ ۲۲ خرداد, ۱۳۹۰

    انقدر از کودکی، تفاوت‌های میان زن و مرد رو برامون به شکل رقابت‌ نشون میدن که وقتی بزرگ میشیم بجای قرار گرفتن در کنار هم، ناخودآگاه در برابر هم می‌ایستیم!

    اگر درجایی از همسرت پشتیبانی کنی، به عنوان زن/شوهر ذلیل شناخته میشی!
    اگر بگی همسرت رو دوست داری، لوس و ننر میشی!
    اگر با باهاش مهربون باشی، مورد تمسخر قرار میگیری!
    اگر با عشق و علاقه صداش کنی، حال همه رو بهم میزنی!

    این دیدگاهی که تو وجودمون نهادینه شده رو به صورت ناخودآگاه به نسل‌های بعدیمون هم منتقل می‌کنیم و همینطور با دست خودمون؛ خودمون، بچه‌هامون و بقیه رو بدبخت می‌کنیم…

    پ.ن: کسی به دل نگیره، خیلی از این چیزا دور و برم دیدم… تنها مربوط به ما و خواننده‌های این وبلاگ نیست.. یه نگاه تو کل جامعه اطرافمون بندازیم، کاملا مشهوده. تو تلویزیون و رسانه‌ها که بیداد می‌کنه
    نمونه‌ش همین دعواهای روزمره درباره زن و مرد و خیلی از دعواهایی که به اسم دفاع از حقوق زن/مرد برپا میشه که هر روز بیشتر میان زن و مرد فاصله میندازه غافل از اینکه زن و مرد هردو به بودن در کنار هم نیاز دارن و با بودنشون در کنار هم، باعث آرامش همدیگه میشن

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دلتنگی, همینجوری توسط و دارای ۳ نظر →

    مادرم

    در تاریخ ۰۲ خرداد, ۱۳۹۰

    مادرم!
    شاعر تمام لحظه‌های ناب من،

    مادرم!
    مادر عزیزتر زجان من،

    یک نگاه عاشقانه‌ات
    برتر از تمام لحظه‌های من

    تا تو آمدی به این جهان
    آفریدی از وجود خود بهشت را برای من

    مامان حلاوت قشنگم؛
    روزت مبارک.
    دوسِت دارم :*

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دخترانه, شاعرانه‌ها, مادر, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای یک نظر →

    در تاریخ ۰۱ خرداد, ۱۳۹۰

    ای خدا…
    خیلی دلتنگم

    دلتنگ روزهای رفته
    دلتنگ آدم‌های رفته
    دلتنگ صداها
    دلتنگ صورت‌ها
    دلتنگ عادت‌ها
    دلتنگم خدا….

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, وقت اضافه, همینجوری توسط و دارای یک نظر →

    حالا دیگه خیلی دیره :’(

    در تاریخ ۰۳ اردیبهشت, ۱۳۹۰

    دیروز بعد مدت‌ها رفتیم شهر مردگان، تا هم برای مراسم سالگرد فوت یکی از اقوام حاضر بشیم، و هم به اموات دیگه سری بزنیم.
    اوایل که هیچ احساس خاصی رو در خودم نمیدیدم، اما…

    وقتی از سر مزار اولی رفتیم تا به اموات دیگه سر بزنیم، توی راه دلم بدجور به تپش افتاده بود

    محمدصدرا خواب بود، پس من موندم تو ماشین و بقیه رفتن سر مزار عزیزان(شون! فامیل‌های پدر همسر عزیز) و من فاتحه‌م رو از توی ماشین خوندم…
    اما کم‌کم وقتی به این فکر می‌کردم که الان باید بریم سر مزار عزیزان(مون) دلم آتیش میگرفت، پا نمیداد برم، اشکام بودن که همینجور بی‌اختیار سرازیر میشدن و من تند تند پاکشون میکردم، به زور جلوی دراومدن صدای گریه‌م رو می‌گرفتم…
    و چه خوب که کسی ازم نپرسید چرا گریه کردی؟
    و چه خوب که اینجا کسی، کسی رو بخاطر دلتنگی‌هاش سرزنش نمی‌کنه!

    چه زود گذشت… مرداد ۸۴،
    چه زود گذشت… مرداد ۸۸،

    مرداد ۶۴ به کجا می‌رسه؟
    پایان راهش کجاست؟
    چه زود می‌گذره عمر ما آدما…

    هرچی جلوتر میرفتیم، دلم میخواست داد بزنم و بگم وایسین، من نمیتونم بیام.. نمیتونم بیام و ببینم که دوتا از عزیزترینام دیگه نیستن، نمیخوام باور کنم … هنوز بعد ۶ سال و ۲ سال… ۲سال؟؟؟؟؟
    دوتا از بزرگترین نعمتایی که داشتم-داشتیم- و نفهمیدم کی و چی دارم و حالا… حالا دیگه خیلی دیره واسه اینکه بخوام بهشون بگم چقدر دوسشون دارم…

    خدا… چرا برای آخرین بار نتونستم اون صورت مهربون رو ببینم؟؟

    هنوز کلمات و حرف‌هایی که بهم می‌زدن برام زنده‌ن، صداها توی گوشم می‌پیچه
    هنوز با مامانبزرگ صحبت می‌کنم می‌خوام از حال آقاجان بپرسم :’(
    هنوز سحرهای رمضون آبی‌بی رو می‌بینم که توی قاب در ایستادن
    هنوز آبی‌بی رو می‌بینم که روی پشتی نشستن و به دیوار تکیه دادن و با تلویزیون دعای کمیل رو می‌خونن و تو شب‌های قدر قرآن به سر می‌گیرن
    هنوز آقاجان رو جلوی مغازه‌های سرکوچه‌شون میبینم که دارن قدم‌زنان میرن خونه
    هنوزم….

    یعنی واقعا این سال‌ها گذشت؟ کی باورش میشه؟ من که …

    نوشته شده در دسته ی پدر, حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, مادر توسط و دارای ۳ نظر →

    موضوع انشا: عید خود را چگونه گذرانده‌اید؟

    در تاریخ ۱۹ فروردین, ۱۳۹۰

    دیگه روزای عید و تعطیلی و مهمونی‌ها تموم شد.

    تقریبا خونه همه رفتیم عیددیدنی و امروز هم خواهربزرگه اومد خونه ما، این مهمونی برای من آخرین مهمونی از مهمونیای عید محسوب میشه،

    دلم برای مهمونی رفتن و مهمونی دادن تنگ میشه،
    دلم برای این روزای خوب تنگ میشه،
    دلم برای دورهم بودنهای قشنگ تنگ میشه،
    دلم برای همه این ۱۹ روز زیبا تنگ میشه

    آبجی بزرگه! ممنون که آخرین روز از روزای عیدمو به یکی از بهترین روزام تبدیل کردی

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, سال نو, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای یک نظر →

    پدرم، مادرم

    در تاریخ ۲۵ اسفند, ۱۳۸۹

    از بدو تولد تمام فکر و ذکر مادرها همون کودکشونه که با بزرگ شدنش، دلواپسی‌ها و نگرانی‌هاش هم بزرگ و بزرگ‌تر میشه…
    سال‌ها بعد هم هنوز مادرها غمخوار و دلواپس همون کودکانشون هستن
    تو بزرگ‌تر، برومندتر و قوی‌تر میشوی، و مادرت کم‌کم بزرگ‌تر، مسن‌تر، ضعیف‌تر، و شکسته‌تر می‌شود
    اما هنوز مادرست که غمخوار توست…
    مادرها همیشه غمخوارند… جوان و میانسال و کهن.. همه‌شان…

    .

    .

    .

    همیشه از مادرها گفته‌اند برایمان که چقدر خوبند و پرمهر و عاطفه…
    شاید همین حرف‌ها باشد که ما را متوقع کرده در برابر محبت بی‌انتهای آنها تا جایی که محبت را وظیفه آن‌ها بدانیم و اگر اندکی احساس کنیم نمیتوانند یاریمان کنند، دلخور می‌شویم که چرا؟

    راستش، نمیدانم برم خامه مادر-پدرم، بیشتر خوشحال میشوند یا نروم! خوشحال که نه! یعنی کدام برایشان بهتر است؟ کدام برایشان آسایش بیشتری به همراه دارد؟

    مانده‌ام میان اینکه بروم یک روز از صبح تا شب خانه مادرم بست بنشینم و سیر ببینمشان و بگوییم و بخندیم و خوش باشیم، عصر بابا بیاید، ببینمش، یک دل سیر نگاهش کنم، از پشت روزنامه و جدول، وقتی روی مبل خوابش می‌برد از خستگی
    یا یک صبحی بروم، مادر را ببینم و بابا را ندیده، دلتنگ نگاهش، برگردم خانه

    یا اصلا نروم؛
    نروم که پسر بازیگوشم، خانه را بهم نریزد که بعد من حوصله جمع کردن نداشته باشم، یا اصلا یادم برود جمع کنم..
    نروم که دردها و ناراحتی‌های مادر را نبینم و ببینم که نمیتوانم کاری کنم

    نمی‌توانم کاری کنم برای مادرم،
    برای درد پا و کمرش،
    برای درد دلش، درد دل نازکش،
    برای خستگی‌هایش، برای خستگی سی‌واندی ساله‌اش،
    برای چین و چروک‌های روی صورتش
    و برای قرمزی دور لب‌هایش وقتی که ناراحت است و می‌گوید چیزی نیست، حالم خوب است!!!

    مانده‌ام چگونه جواب بدهم به مهر مادری که می‌گوید در خدمتگذاری من حاضر است!! -که از ته دل می‌گوید-
    و من شرمسار از اینکه باید من این جمله را به او می‌گفتم، از ته ته ته دلم

    مانده‌ام وقتی بابا می‌گوید کجایی؟ نمیبینمت، کم می‌آیی، صدرا را ندیده‌ام
    مانده‌ام جایی میان خانه خودم و خانه پدری
    دلم در میانه راه ایستاده است

    دلم تنگ است…

    همیشه سعی کرده‌ام باری نباشم بر دوششان، متوقع نباشم از جهت تمام کارهایی که برایم کرده‌اند، نکرده‌اند، من می‌خواستم و نشده، نمی‌خواستم و شده…
    اما حالا این روزها دائم در فکرم که چگونه باری از دوش آن‌ها بردارم؟

    دارم سعی می‌کنم اینطور بیندیشم که:
    شاید کمی هم من مال آن‌ها باشم!
    نه اینکه همیشه آن‌ها مال من!!!

     

    همیشه، مادر من، پدر من بوده‌اند…هستند… کمی هم من فکر کنم که من فرزند آن‌ها هستم، چکار برای آن‌ها کرده‌ام تا حالا؟

    دلم برای بابام تنگ شده
    خیلی…

    پ.ن: این روزها به طرز غریبی احساساتم نازک شده اند..
    به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من

     

    نوشته شده در دسته ی پدر, دخترانه, دلتنگی, مادر, همینجوری توسط و دارای یک نظر →