از بدو تولد تمام فکر و ذکر مادرها همون کودکشونه که با بزرگ شدنش، دلواپسیها و نگرانیهاش هم بزرگ و بزرگتر میشه…
سالها بعد هم هنوز مادرها غمخوار و دلواپس همون کودکانشون هستن
تو بزرگتر، برومندتر و قویتر میشوی، و مادرت کمکم بزرگتر، مسنتر، ضعیفتر، و شکستهتر میشود
اما هنوز مادرست که غمخوار توست…
مادرها همیشه غمخوارند… جوان و میانسال و کهن.. همهشان…
.
.
.
همیشه از مادرها گفتهاند برایمان که چقدر خوبند و پرمهر و عاطفه…
شاید همین حرفها باشد که ما را متوقع کرده در برابر محبت بیانتهای آنها تا جایی که محبت را وظیفه آنها بدانیم و اگر اندکی احساس کنیم نمیتوانند یاریمان کنند، دلخور میشویم که چرا؟
راستش، نمیدانم برم خامه مادر-پدرم، بیشتر خوشحال میشوند یا نروم! خوشحال که نه! یعنی کدام برایشان بهتر است؟ کدام برایشان آسایش بیشتری به همراه دارد؟
ماندهام میان اینکه بروم یک روز از صبح تا شب خانه مادرم بست بنشینم و سیر ببینمشان و بگوییم و بخندیم و خوش باشیم، عصر بابا بیاید، ببینمش، یک دل سیر نگاهش کنم، از پشت روزنامه و جدول، وقتی روی مبل خوابش میبرد از خستگی
یا یک صبحی بروم، مادر را ببینم و بابا را ندیده، دلتنگ نگاهش، برگردم خانه
یا اصلا نروم؛
نروم که پسر بازیگوشم، خانه را بهم نریزد که بعد من حوصله جمع کردن نداشته باشم، یا اصلا یادم برود جمع کنم..
نروم که دردها و ناراحتیهای مادر را نبینم و ببینم که نمیتوانم کاری کنم
نمیتوانم کاری کنم برای مادرم،
برای درد پا و کمرش،
برای درد دلش، درد دل نازکش،
برای خستگیهایش، برای خستگی سیواندی سالهاش،
برای چین و چروکهای روی صورتش
و برای قرمزی دور لبهایش وقتی که ناراحت است و میگوید چیزی نیست، حالم خوب است!!!
ماندهام چگونه جواب بدهم به مهر مادری که میگوید در خدمتگذاری من حاضر است!! -که از ته دل میگوید-
و من شرمسار از اینکه باید من این جمله را به او میگفتم، از ته ته ته دلم
ماندهام وقتی بابا میگوید کجایی؟ نمیبینمت، کم میآیی، صدرا را ندیدهام
ماندهام جایی میان خانه خودم و خانه پدری
دلم در میانه راه ایستاده است
دلم تنگ است…
همیشه سعی کردهام باری نباشم بر دوششان، متوقع نباشم از جهت تمام کارهایی که برایم کردهاند، نکردهاند، من میخواستم و نشده، نمیخواستم و شده…
اما حالا این روزها دائم در فکرم که چگونه باری از دوش آنها بردارم؟
دارم سعی میکنم اینطور بیندیشم که:
شاید کمی هم من مال آنها باشم!
نه اینکه همیشه آنها مال من!!!
همیشه، مادر من، پدر من بودهاند…هستند… کمی هم من فکر کنم که من فرزند آنها هستم، چکار برای آنها کردهام تا حالا؟
دلم برای بابام تنگ شده
خیلی…
پ.ن: این روزها به طرز غریبی احساساتم نازک شده اند..
به سراغ من اگر میآیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من