خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘محمدصدرا’

    مادر…

    در تاریخ ۲۴ آبان, ۱۳۸۷

    چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند، قارچ‌های غربت؟!

    naghashi-1

    گندترین شب زنگیت رو هم که گذرونده باشی، وقتی یکی باشه که با نگاه کردن بهش خوشحال می‌شی و شارژ، چه اهمیتی داره که یه شب رو بد بگذرونی تا اون در آرامش باشه؟

    یکی از آشنایان گفت:« حالا می‌فهمی مامانت چه زحمتی برات کشیده!» و من از سر احترام به مادرم گفنم: «هنوز مونده تا من به اونجاها برسم». اما هرچی جلوتر می‌ره، می‌بینم واقعا خیلی مونده تا من به اونجاها برسم، شاید اصلا من هرگز نفهمم مامانم واسه من چه کارها که نکردن و من -نه که از سر کِبر و بدخواهی-، قدر ندونستم و گاهی بی‌احترامی هم شاید کرده‌ام! شاید هرگز به پای مادرم نرسم در مهر و محبت و خوبی!

    مامان مهربونم! از همه زحماتی که برام کشیدید ممنونم، به قول کودکی که می‌گفت: «خدا مامان-باباهامون رو ببره بهشت، چون اونا وقتی ما کوچیکیم، همه کارامون رو می‌کنن!» و البته وقتی بزرگ‌تر می‌شیم، باز هم… .

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, خاطرات, مادرانه, محمدصدرا توسط و دارای ۳ نظر →

    یک، دو، چهل…

    در تاریخ ۱۸ آبان, ۱۳۸۷
    م�مدصدرا

    محمدصدرا

    محمدصدرا دو روزه که چهل روزه شده!! چهل روزگیت مبارک، پسرم.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    هر بار با خودم فکر می‌کنم که اینبار یه چیزی می‌گم که حال همشون، کلهم اجمعین یه‌جا گرفته بشه، اما باز دلم نمیاد! :( شاید اگه یه بار این کار رو بکنم، دبگه از این کارا نکنن!! :D

    چرا ما آدما اینطوری هستیم؟ از نابود شدن بعضی‌ها خیلی خوشحال می‌شیم و می‌شینیم نگاهشون می‌کنیم و خوشحالی می‌کنیم، اما یه ذره به کارای خودمون توجه نمی‌کنیم که چطور داریم به سمت نابودی می‌ریم!؟

    من دوست ندارم اینجوری باشم، خدا کنه که نباشم

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات, مادرانه, محمدصدرا, وقت اضافه, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۸ نظر →

    معنای یک احساس

    در تاریخ ۲۲ مهر, ۱۳۸۷

    فکر می‌کردم با خودم: چجوریه این حس مادری که همیشه یه جور دیگه بهش نگاه می‌شه، و این‌قدر متفاوته، (ادامه…)

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →

    تولدش مبارک

    در تاریخ ۱۷ مهر, ۱۳۸۷

    کمتر از ۱۱ روز پیش یعنی ساعت ۲۳:۳۰ شنبه، ۶ مهر یه کوچولوی نانازی به جمع دونفره ما اضافه شد. و بالأخره تصمیم بر این شد که اسمش رو بذاریم «محمدصدرا». پس محمدصدرای نانازی، تولدت مبارک! :-*

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۵ نظر →