دلگیرم از اینکه خانهمان حیاطی ندارد تا پسرم در آن راحت و آزاد و بیدغدغه، بدون نگرانیهای مادرانه یک مادر تازهکار بدود، بازی کند، قهقهه سر بدهد، توی حوض خانه شیرجه بزند و توی باغچه گِلبازی کند
دلگیرم از اینکه آدم کمرویی هستم و از این رو خیلی با همسایههامان نمیجوشم تا پسرم هم یاد بگیرد و با بچههایشان خودمانی شود و با آنها بازی کند
دلگیرم که در خانههای کاهگلی قدیمی با اتاقهای زیاد دورتادورش زندگی نمیکنم تا پسرم با بچههای فامیل که خیلی زیادند در حیاط بزرگ خانه بازی کند
دلگیرم از درس و دانشگاه و روزمرگیها که نمیگذارند درست و حسابی با پسرم بازی کنم، بپر بپر کنم، بخندیم، قهقهه سر دهیم
دلگیرم از خانههای کاغذی که نمیشود در آن صدای شوق و شادیمان را با پسرک، دوتایی، بلند کنیم و یک «جیغ و دست و هورا»ی بلند داشته باشیم
دلگیرم از اینکه همبازی خوبی نیستم برای پسرم
دلگیرم که پسرک همبازی ندارد
دلگیرم از اینکه پسرم که بینهایت شاداب و پرانرژی و پرسروصدا بود…. این روزها بیشتر کسل و خسته و بیحوصله است؛
دوتایی چسبیدهایم به دلخوشیهای کوچکی مثل نقاشی کردن، کیک پختن، سیدی دیدن، یا قلقلکبازی روی تختخواب!! از بدوبدو و جست و خیز و هیاهو خبری نیست
عزیز دلم منو ببخش… امیدوارم وقتی تو پدر شدی، شرایط خیلی بهتر از این باشد.. خیلی بهتر…