خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘مادرانه’

    وارونگی

    در تاریخ ۱۱ اسفند, ۱۳۸۹

    دنیای وارونه‌ای شده که
    ما بچه‌ها فکر می‌کنیم مادر-پدرها باید جورکش ما باشن و برای ما هر کاری بکنن، درحالی که وظیفه ماست که برای اونا هرکاری از دستمون بر میاد انجام بدیم…

    دنیای وارونه‌ای شده که
    مامان‌ها میگن: ما درخدمتیم!! درحالی که درستش اینه که ما درخدمت پدر-مادرهامون باشیم

    دنیای وارونه‌ای شده…

    نوشته شده در دسته ی پدر, دخترانه, مادر, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    دلتنگی

    در تاریخ ۱۸ بهمن, ۱۳۸۹

    چندبار تا حالا مامانتو محکم بغل کردی و گفتی «مامانم دوست دارم»؟
    چندبار تا حالا باباتو محکم بغل کردی و گفتی «باباجونم دوست دارم»؟

    چندبار مامانتو بوسیدی؟
    چندبار باباتو؟

    دلم تنگ شده
    می‌خوام به‌قول محمدصدرا:
    «برم خونه حاجی و بپرم بغل حاجی»!! بپرم بغل مامانی… دلم تنگ شده واسه مامان و بابام و اون روزایی که از دست دادمشون و نگفتم مامان و بابا دوستون دارم

    تا فرصت هست باید بگم، اما مطمئنم نمیتونم همچین کاری رو انجام بدم، مخصوصا برای بابا، خیلی سخته، نمی‌دونم چرا، ولی خجالت می‌کشم، از اول یاد نگرفتم بگم دوست دارم، از اول بلد نبودم ببوسم و بگم که چقدر برام مهمن، انقدر که تبدیل به یه تابو شده برام، می‌ترسم حتی!!!

    سعی می‌کنم این کار خوب رو به پسرم یاد بدم، با گفتن هرروزه این جمله براش و اونقدر اینو براش تکرار می‌کنم تا ملکه ذهنش بشه:
    دوست دارم عزیزم! می‌بوسمت عزیزم!

    نوشته شده در دسته ی پدر, دخترانه, دلتنگی, مادر, همینجوری توسط و دارای یک نظر →

    تولدت مبارک

    در تاریخ ۱۲ بهمن, ۱۳۸۹

    امروز ۱۲ بهمن‌ه، تو تقویم من امروز یادداشتی داره:
    “تولد مامان”

    پریشب می‌خواستیم بریم خونه مامان که جور نشد، دیشب می‌خواستیم بریم و باز هم نشد و من خیلی ضایع شدم دیشب!! آخه می‌خواستم مثلا مامان رو سورپرایز کنم!!! اما آخرش تلفنی گفتم می‌خواستمبیام خونتون بگم: «تولدتون مبارک!!»

    ولی خب، اشکال نداره حالا اینجا می‌گم:

    مامان جان تولدتون مبارک… خیلی مبارک..
    انشالله همیشه صحیح و سالم و سرحال باشید…
    :* مامان جونم خیلی خیلی خیلی دوستون دارم :*

    راستی… اینم کیکتون که می‌خواستم باهاش شما رو سورپرایز کنم:

    فقط فکر کنم الان ۱/۴ از کیک بیشتر باقی نمونده باشه!!! :D

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خوشمزه‌ها, دخترانه, مادر توسط و دارای یک نظر →

    این خانه چیزی کم دارد

    در تاریخ ۱۹ دی, ۱۳۸۹

    دلگیرم از اینکه خانه‌مان حیاطی ندارد تا پسرم در آن راحت و آزاد و بی‌دغدغه، بدون نگرانی‌های مادرانه یک مادر تازه‌کار بدود، بازی کند، قهقهه سر بدهد، توی حوض خانه شیرجه بزند و توی باغچه گِل‌بازی کند

    دلگیرم از اینکه آدم کمرویی هستم و از این رو خیلی با همسایه‌هامان نمیجوشم تا پسرم هم یاد بگیرد و با بچه‌هایشان خودمانی شود و با آنها بازی کند

    دلگیرم که در خانه‌های کاهگلی قدیمی با اتاقهای زیاد دورتادورش زندگی نمیکنم تا پسرم با بچه‌های فامیل که خیلی زیادند در حیاط بزرگ خانه بازی کند

    دلگیرم از درس و دانشگاه و روزمرگی‌ها که نمیگذارند درست و حسابی با پسرم بازی کنم، بپر بپر کنم، بخندیم، قهقهه سر دهیم

    دلگیرم از خانه‌های کاغذی که نمی‌شود در آن صدای شوق و شادیمان را با پسرک، دوتایی، بلند کنیم و یک «جیغ و دست و هورا»ی بلند داشته باشیم

    دلگیرم از اینکه همبازی خوبی نیستم برای پسرم

    دلگیرم که پسرک همبازی ندارد

    دلگیرم از اینکه پسرم که بی‌نهایت شاداب و پرانرژی و پرسروصدا بود…. این روزها بیشتر کسل و خسته و بی‌حوصله است؛
    دوتایی چسبیده‌ایم به دلخوشی‌های کوچکی مثل نقاشی کردن، کیک پختن، سی‌دی دیدن، یا قلقلک‌بازی روی تخت‌خواب!! از بدوبدو و جست و خیز و هیاهو خبری نیست

    عزیز دلم منو ببخش… امیدوارم وقتی تو پدر شدی، شرایط خیلی بهتر از این باشد.. خیلی بهتر…

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دلتنگی, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →

    یاد من باشد

    در تاریخ ۲۶ آذر, ۱۳۸۹

    یاد من باشد

    +کاری نکنم که قلب مادر بشکند

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    * قلب مادر که بشکند، شکسته دیگر، آنقدر آرام میشکند که صدایش را نشنوی، مبادا غم بگیردت! آنوقت تا بیایی و بفهمی، میشود نوشداروی بعد از مرگ سهراب، سهراب رفته را چه کار با نوشدارو؟؟

    * مادرها همیشه نگرانند، من این عاق را که می‌گویند، نمیفهمم، ماردها اگر بچه‌هایشان را عاق هم بکنن، نگرانند، نگران از اینکه نکند از این عاق، بلایی گریبان‌گیر جگرگوشه‌شان شود، ته دلی نیست، می‌گویند: خدایا تو نشنیده بگیر!!

    نوشته شده در دسته ی جمله قصار, حرف‌های دلم, دخترانه, مادر توسط و دارای صفر نظر →

    و علی‌علی‌بن‌الحسین

    در تاریخ ۱۶ آذر, ۱۳۸۹

    محرم

    دهه

    تاسوعا

    عاشورا

    حسین(ع)

    حر

    سعید

    زینب(ع)

    علی(ع)

    عباس(ع)

    ……اما نگو رباب را……

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, مادرانه توسط و دارای صفر نظر →

    خاله‌ستاره

    در تاریخ ۱۵ آذر, ۱۳۸۹

    تلفن قصه‌گوی خاله ستاره!
    تلفن دیکته‌گوی خاله ستاره!!

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    بدم میاد از این خاله ستاره که همه روزهای کودکی رو میخواد از بچه‌هامون بگیره

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, مادرانه توسط و دارای صفر نظر →

    حال همه ما خوب است

    در تاریخ ۰۶ آذر, ۱۳۸۹

    دلم برای روزهایی که هنوز توی خونه بابام بودم تنگ شده.
    یاد آخرین پول توجیبی که بابا بهم دادن، هنوز دلتنگم میکنه.

    نه اینکه بگم الان وضعیت بدی دارم یا پول ندارم و … نه، - که اوضاع خوب است و زندگی بر وفق مراد شکر خدا- … فقط گاهی دلتنگ میشوم؛ همین!

    هرجا هم که باشی، هرچقدر سرخوش و خوشحال، پدر-مادر چیز دیگری است که هرگز بدست نمی‌آوری‌شان، لنگه ندارند، همتا ندارند، تا ندارند، فقط یکی هست، مال خودت، نمی‌شود کپی-پیست‌شان کرد توی روزهای دلتنگی، نمیشود!

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دخترانه, دلتنگی توسط و دارای صفر نظر →

    حفاظت شده: دلم گرفته

    در تاریخ ۳۰ مهر, ۱۳۸۹

    این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


    نوشته شده در دسته ی خاطرات, دلتنگی, مادرانه توسط و دارای برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

    درس هم که نمی‌خونم

    در تاریخ ۲۳ خرداد, ۱۳۸۹

    شدم عین دخترمدرسه‌ای‌هایی که مدیرمدرسه تو کیفشون به‌جای کتاب و دفتر، سی‌دی،  لوازم آرایش، موبایل و … پیدا می‌کنه… کلا سربه‌هوا و بازیگوش شدم…. درس هم که نمی‌خونم

    نوشته شده در دسته ی دخترانه, کلاس معماری, وقت اضافه, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۲ نظر →