خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘همینجوری’

    کنارم باش!

    در تاریخ ۲۲ خرداد, ۱۳۹۰

    انقدر از کودکی، تفاوت‌های میان زن و مرد رو برامون به شکل رقابت‌ نشون میدن که وقتی بزرگ میشیم بجای قرار گرفتن در کنار هم، ناخودآگاه در برابر هم می‌ایستیم!

    اگر درجایی از همسرت پشتیبانی کنی، به عنوان زن/شوهر ذلیل شناخته میشی!
    اگر بگی همسرت رو دوست داری، لوس و ننر میشی!
    اگر با باهاش مهربون باشی، مورد تمسخر قرار میگیری!
    اگر با عشق و علاقه صداش کنی، حال همه رو بهم میزنی!

    این دیدگاهی که تو وجودمون نهادینه شده رو به صورت ناخودآگاه به نسل‌های بعدیمون هم منتقل می‌کنیم و همینطور با دست خودمون؛ خودمون، بچه‌هامون و بقیه رو بدبخت می‌کنیم…

    پ.ن: کسی به دل نگیره، خیلی از این چیزا دور و برم دیدم… تنها مربوط به ما و خواننده‌های این وبلاگ نیست.. یه نگاه تو کل جامعه اطرافمون بندازیم، کاملا مشهوده. تو تلویزیون و رسانه‌ها که بیداد می‌کنه
    نمونه‌ش همین دعواهای روزمره درباره زن و مرد و خیلی از دعواهایی که به اسم دفاع از حقوق زن/مرد برپا میشه که هر روز بیشتر میان زن و مرد فاصله میندازه غافل از اینکه زن و مرد هردو به بودن در کنار هم نیاز دارن و با بودنشون در کنار هم، باعث آرامش همدیگه میشن

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, دلتنگی, همینجوری توسط و دارای ۳ نظر →

    در تاریخ ۰۱ خرداد, ۱۳۹۰

    ای خدا…
    خیلی دلتنگم

    دلتنگ روزهای رفته
    دلتنگ آدم‌های رفته
    دلتنگ صداها
    دلتنگ صورت‌ها
    دلتنگ عادت‌ها
    دلتنگم خدا….

    نوشته شده در دسته ی دلتنگی, وقت اضافه, همینجوری توسط و دارای یک نظر →

    پدرم، مادرم

    در تاریخ ۲۵ اسفند, ۱۳۸۹

    از بدو تولد تمام فکر و ذکر مادرها همون کودکشونه که با بزرگ شدنش، دلواپسی‌ها و نگرانی‌هاش هم بزرگ و بزرگ‌تر میشه…
    سال‌ها بعد هم هنوز مادرها غمخوار و دلواپس همون کودکانشون هستن
    تو بزرگ‌تر، برومندتر و قوی‌تر میشوی، و مادرت کم‌کم بزرگ‌تر، مسن‌تر، ضعیف‌تر، و شکسته‌تر می‌شود
    اما هنوز مادرست که غمخوار توست…
    مادرها همیشه غمخوارند… جوان و میانسال و کهن.. همه‌شان…

    .

    .

    .

    همیشه از مادرها گفته‌اند برایمان که چقدر خوبند و پرمهر و عاطفه…
    شاید همین حرف‌ها باشد که ما را متوقع کرده در برابر محبت بی‌انتهای آنها تا جایی که محبت را وظیفه آن‌ها بدانیم و اگر اندکی احساس کنیم نمیتوانند یاریمان کنند، دلخور می‌شویم که چرا؟

    راستش، نمیدانم برم خامه مادر-پدرم، بیشتر خوشحال میشوند یا نروم! خوشحال که نه! یعنی کدام برایشان بهتر است؟ کدام برایشان آسایش بیشتری به همراه دارد؟

    مانده‌ام میان اینکه بروم یک روز از صبح تا شب خانه مادرم بست بنشینم و سیر ببینمشان و بگوییم و بخندیم و خوش باشیم، عصر بابا بیاید، ببینمش، یک دل سیر نگاهش کنم، از پشت روزنامه و جدول، وقتی روی مبل خوابش می‌برد از خستگی
    یا یک صبحی بروم، مادر را ببینم و بابا را ندیده، دلتنگ نگاهش، برگردم خانه

    یا اصلا نروم؛
    نروم که پسر بازیگوشم، خانه را بهم نریزد که بعد من حوصله جمع کردن نداشته باشم، یا اصلا یادم برود جمع کنم..
    نروم که دردها و ناراحتی‌های مادر را نبینم و ببینم که نمیتوانم کاری کنم

    نمی‌توانم کاری کنم برای مادرم،
    برای درد پا و کمرش،
    برای درد دلش، درد دل نازکش،
    برای خستگی‌هایش، برای خستگی سی‌واندی ساله‌اش،
    برای چین و چروک‌های روی صورتش
    و برای قرمزی دور لب‌هایش وقتی که ناراحت است و می‌گوید چیزی نیست، حالم خوب است!!!

    مانده‌ام چگونه جواب بدهم به مهر مادری که می‌گوید در خدمتگذاری من حاضر است!! -که از ته دل می‌گوید-
    و من شرمسار از اینکه باید من این جمله را به او می‌گفتم، از ته ته ته دلم

    مانده‌ام وقتی بابا می‌گوید کجایی؟ نمیبینمت، کم می‌آیی، صدرا را ندیده‌ام
    مانده‌ام جایی میان خانه خودم و خانه پدری
    دلم در میانه راه ایستاده است

    دلم تنگ است…

    همیشه سعی کرده‌ام باری نباشم بر دوششان، متوقع نباشم از جهت تمام کارهایی که برایم کرده‌اند، نکرده‌اند، من می‌خواستم و نشده، نمی‌خواستم و شده…
    اما حالا این روزها دائم در فکرم که چگونه باری از دوش آن‌ها بردارم؟

    دارم سعی می‌کنم اینطور بیندیشم که:
    شاید کمی هم من مال آن‌ها باشم!
    نه اینکه همیشه آن‌ها مال من!!!

     

    همیشه، مادر من، پدر من بوده‌اند…هستند… کمی هم من فکر کنم که من فرزند آن‌ها هستم، چکار برای آن‌ها کرده‌ام تا حالا؟

    دلم برای بابام تنگ شده
    خیلی…

    پ.ن: این روزها به طرز غریبی احساساتم نازک شده اند..
    به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من

     

    نوشته شده در دسته ی پدر, دخترانه, دلتنگی, مادر, همینجوری توسط و دارای یک نظر →

    خوش بحال اونکه

    در تاریخ ۰۸ اسفند, ۱۳۸۹

    سال‌ها، ماه‌ها، هفته‌ها، روزها و ساعت‌ها… پشت سرهم میان و میرن… روزهایی که احساس می‌کنی به کندی می‌گذرن و ساعت‌هایی که برات مثل روزها میمونن… همه و همه می‌گذرن

    چشم‌هاتو که باز می‌کنی، می‌بینی از پس این ساعت‌ها و روزهایی که گذروندی، چی مونده برات؟

    یه خاطره
    یه درس
    یه تحسین
    یه تأسف
    یه شادی بینهایت
    یه اندوه بزرگ

    هرچی که بوده، بوده.. رفته و رفته…
    هرچی که بودی، بودی.. رفتی و رفتی…

    بعد این همه وقت به کجا رسیدی؟ چی شدی؟
    حالا تویی و خودت، کجای این دنیا وایسادی؟ وایسادی؟؟

    خوش بحال اونکه سربلند و سرافراز باشه
    خوش بحال اونکه خجل و سرافکنده نباشه
    خوش بحال اونکه شاده از بودنش، موندنش، رفتنش، رسیدنش
    رسیدنش، رسیدنش…

    خوش بحال اونکه….
    خوش بحال اونکه خوش بحالشه!!

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, سال نو, همینجوری توسط و دارای صفر نظر →

    دلتنگی

    در تاریخ ۱۸ بهمن, ۱۳۸۹

    چندبار تا حالا مامانتو محکم بغل کردی و گفتی «مامانم دوست دارم»؟
    چندبار تا حالا باباتو محکم بغل کردی و گفتی «باباجونم دوست دارم»؟

    چندبار مامانتو بوسیدی؟
    چندبار باباتو؟

    دلم تنگ شده
    می‌خوام به‌قول محمدصدرا:
    «برم خونه حاجی و بپرم بغل حاجی»!! بپرم بغل مامانی… دلم تنگ شده واسه مامان و بابام و اون روزایی که از دست دادمشون و نگفتم مامان و بابا دوستون دارم

    تا فرصت هست باید بگم، اما مطمئنم نمیتونم همچین کاری رو انجام بدم، مخصوصا برای بابا، خیلی سخته، نمی‌دونم چرا، ولی خجالت می‌کشم، از اول یاد نگرفتم بگم دوست دارم، از اول بلد نبودم ببوسم و بگم که چقدر برام مهمن، انقدر که تبدیل به یه تابو شده برام، می‌ترسم حتی!!!

    سعی می‌کنم این کار خوب رو به پسرم یاد بدم، با گفتن هرروزه این جمله براش و اونقدر اینو براش تکرار می‌کنم تا ملکه ذهنش بشه:
    دوست دارم عزیزم! می‌بوسمت عزیزم!

    نوشته شده در دسته ی پدر, دخترانه, دلتنگی, مادر, همینجوری توسط و دارای یک نظر →

    حجاب

    در تاریخ ۱۲ دی, ۱۳۸۹

    حجاب برای خیلی از افراد دغدغه بزرگی توی زندگیشون هست، چه کسانی که حجاب رو رعایت میکنن چه کسانی که نمیکنن، اصلا ممکنه خود حجاب برای افراد چالش‌برانگیز باشه و هرکسی تفسیری از ماهیت یا حتی معنای اون داشته باشه

    من نمیخوام اینجا حجاب رو تعریف کنم اما چیزی که هست، اینه که من خودم توی یه خانواده مذهبی متولد و بزرگ شدم، اطرافیانم اکثریت با حجاب و اکثریت اونها هم با چارد بودند، اما افرادی هم بودند که از نظر ما بی‌حجاب، بدحجاب و … بودند یا حجابشون کامل بوده اما چادر نداشتند.. خلاصه منظورم اینه که همه جور چیزی در اطرافم داشتم و دیدم…

    درست یادم نمیاد از چه سنی یا کی و کجا چادر سرم کردم، اما هرگز هرگز هرگز به یاد ندارم جایی که خانواده‌م منو مجبور به پوشیدن چادر کرده باشن یا بخاطر بی‌دقتی در پوششم، منو کوچیک و تحقیر کرده باشن، هرگز بیاد ندارم بخاطر حجاب و چادرم زوری بالای سرم بوده باشه، همیشه هرچی بوده راهنمایی‌ها و هدایت‌های خانواده مخصوصا پدر و مادرم بوده که باعث شد من با آرامش و راحتی چارد رو به سر کنم و هیچوقت فکر نکنم چیز مزاحمیه… البته اینکه میگم هیچوقت، شاید یکم اغراق باشه، چرا زمانهایی بوده که نمیخواستم چادر سرم کنم بخاطر مزاحمتهایی که فکر میکردم واسم داره یا دست و پاگیری و یا گرمای هوا و … حتی شده مدتی که بدون چادر بودم -البته کوتاه- ولی باز برگشتم و چادرم رو به سر کردم…

    زمانهایی که تازه چادر عربی اومده بود، خریدم و پوشیدم و نپوشیدم… وقتی چادر ملی تازه اومده بود، اون رو هم امتحان کردم، -بی‌هیچ سرزنشی از هرسویی- حالا بعد از سه سال و نیم که چادر ملی رو پوشیدم و امتحانش رو برام پس داده، باز امسال تصمیم گرفتم همون چادرهای قدیمی خودم رو بپوشم… خیلی راحت‌ترم باهاش. درسته که باید خودم با دست نگهش دارم، ولی توش حس خیلی بهتری دارم از چادرهای ملی و عربی.

    الان احساس میکنم من حجابم رو دوست دارم و نوعش رو که همیشه یکنواخت نیست، که به اجبار نیست، که با کراهت نیست، که برام آزاردهنده نیست، که هرگز کنارش نمیذارم، هرچند ممکنه شکلش عوض بشه… حجاب خوب از دید من میتونه مانتو با شال، روسری یا مقنعه باشه، میتونه چارد باشه، میتونه هرچیزی باشه که منو بپوشونه اونجوری که باید.

    من حجابم رو دوست دارم حتی اگه بهش توهین بشه.

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, همینجوری توسط و دارای ۳ نظر →

    آخر ترم آخر

    در تاریخ ۰۲ دی, ۱۳۸۹

    آخر ترم

    پروژه

    تحویل

    سردرد

    نق‌نق

    کوچ عصرگاهی خانواده منهای من!!!

    نوشته شده در دسته ی همینجوری توسط و دارای ۲ نظر →

    در تاریخ ۰۸ آذر, ۱۳۸۹

    ما  ز یاران چشم یاری داشتیم

    خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم


    نوشته شده در دسته ی شاعرانه‌ها, همینجوری توسط و دارای صفر نظر →

    فصل سرد

    در تاریخ ۰۶ آبان, ۱۳۸۹

    دوباره یه فصل سرد دیگه از راه رسید… البته درسته که ۳۶ روز از پاییز میگذره، ولی تازه چند روزه که خودشو به ما نشون داده.

    بگذریم..

    هرسال فصل سرد که شروع میشه، دمای دست من هم همزمان با دمای هوا تغییر می‌کنه… دیروز و امروز صبح چنان دستام یخ کرده بودن که حد نداشت.. امروز که دیگه محشر بود… دستم حس نوشتن هم نداشت Free Smiley Courtesy of www.millan.net البته فکر کنم دمای دست من با توان دوم یا سوم دمای هوا رابطه مستقیم داره، چون هوا دیگه انقدرام سرد نبود…. یا شاید دمای دست من=دمای هوا*میزان گرسنگی*میزان کم‌خونی
    بهرحال، دیگه باید کم‌کم اون دستکشم رو از تو کشو بیارم بیرون و لباسا رو جابجا کنم توی کمد…

    ___________________________________________
    پ.ن: فاطمه میگفت تو مثل موجودات خونسرد هستی که دمای بدنت با تغییر فصل تغییر میکنه، تو تابستون داغی، تو زمستون یخ! Free Smiley Courtesy of www.millan.net
    اما به مریم‌جون که گفتم، ایشون گفت: نه! اتفاقا درستش هم همینه! تو دقیقا یه موجود خونگرمی!! Free Smiley Courtesy of www.millan.net
    پ.پ.ن: البته عبارات رو من نقل به مضمون نوشتم!!

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, همینجوری, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۲ نظر →

    نیستان

    در تاریخ ۲۴ مرداد, ۱۳۸۹

    از نیستان تا مرا ببریده‌اند
    از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, همینجوری توسط و دارای صفر نظر →