خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘خاطرات’

    چه‌جوری می‌تونم دوسِت نداشته باشم؟؟

    در تاریخ ۲۹ آذر, ۱۳۹۰

    چه‌جوری میشه یه پسر سه‌ساله شیرین‌زبون رو دوست نداشت؟؟؟

    *وقتی کنارش خوابیدی و با دستای مهربونش صورتت رو ناز می‌کنه
    *یا آروم لباشو روی گونه‌ت می‌ذاره و می‌بوستت

    *حتی وقتی  تو رو با اون دست تلخ و سنگینش محکم میزنه و باهاش قهر می‌کنی،
    و وانمود می‌کنی صداشو نمی‌شنوی
    اونوقت میبینی هربار به بهانه‌ای میاد نزدیکت و یخورده شعر می‌خونه، یخورده حرف میزنه، اما تو اعتنا نمیکنی

    یا الکی سرفه میکنه تا برگردی طرفش و بگی چی شده؟؟؟
    بعد وانمود می‌کنه پشت مبل گیر افتاده و نمیتونه بیاد بیرون (درحالی که روزی هزار بار کارش  رفتن پشت همین مبل و بیرون اومدن از اون پشته!!!)

    وقتی با لحن خاص کودکانه‌ش میگه: دیگه باهات قهرم…. به بابام مگم!!!

    اما بالاخره میگه: «مامان! بِخَشِت!!» (مامان بِبَخْشِت)
    بعد -درحالیکه تو داری ظرف میشوری-  میاد پیشت و میگه: «مامان! مخوای باهم ظرف بیشورم؟؟»

    اونوقت دلت می‌خواد بگیریش تو بغلت و محکم فشارش بدی و هزارهزارهزار بار بوسش کنی و بهش بگی که چقدر دوسش داری، چقدر عاشقش هستی، تمام زندگیت اونه…
    و بغلش می‌کنی، گریه می‌کنی، می‌بوسیش و بهش میگی..

    و اون با تعجب بهت نگاه می‌کنه و دوباره میگه: «مامان! مخوای باهم ظرف بیشورم؟؟»

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات, مادرانه, محمدصدرا توسط و دارای ۵ نظر →

    بیست‌وشش سالگی نامه!!

    در تاریخ ۰۵ آبان, ۱۳۹۰

    بیست و شش سالگی یعنی یک قدم به سی سالگی نزدیک‌تر شدن
    یعنی فقط چهارسال مانده تا سی ساله شدن
    یعنی دیدن آنروز‌هایی که مامان خودش سی‌ساله بود
    من می‌گفتم مامان من سی‌سالش هست! چقدر از من بزرگتر است!! مامان خیلی بزرگ بود! آخر او سی‌ساله بود

    سی و چهار سالش که بود را خوب یادم هست سی و پنج و سی‌وشش را هم
    چهل سالگی مامان را یادم می‌آید
    همینطور بعدتر که چهل و پنج ساله شد

    حالا مامان توی مرز ۶۰ سالگی ایستاده
    هنوز هم کتاب و دفتر توی دستش می‌گیرد و هی درس می‌خواند
    مامان از اول عاشق بود! عاشق کتاب و دفتر و مدرسه
    از همان مکتب‌خانه که خودش می‌گوید با چرخ نخ‌ریسی ملّا بازی می‌کرده، تا حالا که سرعت اینترنت و فیل‌هایِ تر و خرابی کامپیوتر دادش را در می‌آورد
    راستش به مامان حسودیم می‌شود
    از بسکه مامان همیشه می‌داند چه می‌خواهد، می‌داند باید چکار کند
    از اینکه روی اعتقاداتش ثابت است، به اعتقاداتش ایمان دارد، خودش را زیر سوال نمی‌برد، می‌داند کار درست کدام است؟ به علاقه‌اش می‌رسد، به کاری که دوستش دارد

    من اما همیشه به خودم مشکوکم
    نمی‌دانم می‌خواهم چه کنم؟
    نمی‌دانم از دنیا چه می‌خواهم؟
    نمی‌دانم به چی اعتقاد دارم؟ به چی ایمان دارم؟
    از هیچی سر در نمی‌آورم

    من می‌ترسم از مردن،
    نمی‌خواهم از این پیرتر بشوم
    می‌خواهم همین‌جا، در همین زمان بمانم
    می‌ترسم از جلوتر رفتن
    می‌خواهم جیغ بزنم، یک جیغ بلند و بعد از خواب، از کابوس شبانه‌ام بیدار شوم

    من حالا، ظاهرا توی مرز سی‌سالگی ایستاده‌ام، باید کم‌کم باورم بشود که دهه دوم زندگی‌ام دیگر تمام شده که هیچ، دهه سوم هم دارم ته می‌کشد!!
    زندگی من روی بیست و شش سالگی نمی‌ایستد
    یک سال دیگر که بگذرد، بیست و هفت ساله می‌شوم، بیست و هشت، بیست و نه، سی…
    باید باورم بشود که دیگر ۶ ساله و شانزده ساله نیستم که آروز کنم کاش زودتر ۱۶ ساله و بیست ساله بشوم
    وقتی شانزده سالم بود، دلم می‌خواست بیست ساله بشوم و روی همان بیست بمانم!
    اما نفهمیدم چجوری شد که شش سال آمدم جلوتر با یک همسر و یک بچه!!

    یک همسر و یک پسربچه فعال و بازیگوش که گناهی نکرده من مادرش شدم! او تقصیری نداشته، او برایم نامه ننوشته بود که می‌خواهم بیایم پیشت… پیشتان!!
    ما خودمان دعوتش کردیم، جوان بودیم، خیلی خیلی جوان، بی‌تجربه، درست نمی‌دانم که آنموقع می‌دانستم دارم چکار می‌کنم یا نه؟؟
    اما الان می‌دانم که نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم!!

    ایستاده‌ام بین ۲۰ و سی، گیر کرده‌ام جایی میان زندگی، بین دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها
    نمره بیست‌سالگی‌ام بیست نبود، الان هم نیست

    گیر کرده‌ام بین «دختر لوس ته‌تغاری خانواده» و «کدبانوی خانه و مادر» بودن
    دختر ته‌تغاری هی می‌خواهد خودش را برای همه لوس کند و ناز بیاید و هی نازش را بکشند و قربان‌صدقه‌اش بروند
    اما برای مادر بودن باید ناز همه را بکشی و پسرکوچولوی بازیگوشت را هی بغل کنی و قربان‌صدقه‌اش بروی
    برای اینکه کدبانوی خانه‌ات باشی، باید مرتب و منظم باشی، غذاهای خوشمزه درست کنی، موهایت را هی مرتب کنی و شانه بزنی، زود بیدرا شوی، کمی دیرتر بخوابی، برای همه‌چیز آماده باشی

    همه این‌ها را دوست دارم، اما هیچکدام نیستم!! نه ته‌تغاری لوس، نه یک مادر درست و حسابی، نه یک همسر و کدبانوی ایده‌ال
    نمیدانم باید کدام گوشه را بگیرم که بقیه‌اش روی زمین نباشد

    این روزها دلم عجیب گرفته
    دلم تنگ شده
    راستی دل من برای کی گرفته؟
    برای چه کسی تنگ است؟؟

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    چقدر درهم می‌نویسد مغزم! سواکردنی ندارد انگار!!

    نوشته شده در دسته ی خاطرات, دخترانه, دلتنگی, مادر, وقت اضافه توسط و دارای ۱۰ نظر →

    هذیان‌های بعد از دفاع/شادی‌ها و غم‌ها

    در تاریخ ۰۴ مهر, ۱۳۹۰

    و من در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۹۰ از پروژه پایان‌نامه‌ام دفاع کردم
    زهرا هم

    و ما شدیم دو عدد خانم مهندس، مهندس معمار، بیکار خانه‌دار خانه‌ندار، خانه‌نشین که هی بهم زنگ بزنیم و به روزهای رفته بخندیم و حسرت تمام‌شدن تمام اون باهم بودن‌هامون رو باهم تقسیم کنیم
    اما نه! حسرتی نیست! ما هنوز هم باهمیم، هرروز به بهانه‌ای بهم زنگ می‌زنیم، گاهی باهم بیرون می‌ریم، باهم می‌خندیم، باهم کیک می‌پزیم، باهم چاخان می‌کنیم، باهم دوتایی خودمون رو جشن می‌گیریم، بودنمون رو و موندنمون رو در کنار هم.

    خیلی خیلی خوشحالم از اینکه …
    خدایا بخاطر همه دوستای خوب و عزیزی که بهم دادی، ازت متشکرم
    متشکرم که منو تنها رها نکردی، این دنیای درندشت بی‌در و پیکرت!!

    دوستان من، هدیه الهی هستند برای من، نگاهبان من در لحظه‌های تنهاییم.

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, خاطرات, دوستانه, کلاس معماری, وقت اضافه توسط و دارای ۲ نظر →

    تولدت مبارک

    در تاریخ ۲۷ شهریور, ۱۳۹۰

    الان سه سال از اون روز می‌گذره..
    سه سالی که خیلی زود گذشت،

    تو خیلی اذیت شدی عزیز دلم، من هم همینطور، بابایی، مامانی و مامان‌مهین که خیلی واست زحمت کشیدن….

    الان
    تو یه پسر کوچولوی شیرین‌زبون سه‌ساله‌ای،
    من یه مامان، یه خانم مهندس، یه همسر، یه دخترکوجولوی خانواده،
    بابایی، یه بابا، یه آقا مهندس، یه همسر مهربون، یه پسربزرگه خانواده،

    اما تو و بابایی و من، باهم یکی هستیم، یه خانواده، یه خانواده شاد و خوب و مهربون و دوست‌داشتنی که عاشق همدیگه‌ایم

    مهم نیست من چی‌ام، الان مامان توام، بابا، بابای توئه، و تو، پسرکوچولوی دوست‌داشتنی و شیرین‌زبون سه‌ساله این خونه

    تولد سه‌سالگیت مبارک عزیز دلم

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    پ.ن:
    این روزا به وضوح میبینم بزرگ‌تر شدنت رو، دایره لغاتت که به‌مراتب بزرگ‌تر شده، کلماتی می‌گی که منو متعجب می‌کنه، حالت‌هایی که هنگام گفتن کلمه‌ها و جمله‌هات به خودت می‌گیری، رفتارها و حرکاتت، هر لحظه‌ات داره داد میزنه که تو دیگه اون پسرکوچولوی ناتوتن نیستی، تو داری بزرگ میشی، هرروز و هرساعت، هر ساعت و هرلحظه…. دیشب وقتی داشتی باهام حرف می‌زدی و واسم داستان تعریف می‌کردی، انگار یهو قد کشیدی جلوم، انگار یهویی عاشقت شدم، دوباره، از نو!

    نوشته شده در دسته ی تولد, حرف‌های دلم, خاطرات, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای یک نظر →

    حالا دیگه خیلی دیره :’(

    در تاریخ ۰۳ اردیبهشت, ۱۳۹۰

    دیروز بعد مدت‌ها رفتیم شهر مردگان، تا هم برای مراسم سالگرد فوت یکی از اقوام حاضر بشیم، و هم به اموات دیگه سری بزنیم.
    اوایل که هیچ احساس خاصی رو در خودم نمیدیدم، اما…

    وقتی از سر مزار اولی رفتیم تا به اموات دیگه سر بزنیم، توی راه دلم بدجور به تپش افتاده بود

    محمدصدرا خواب بود، پس من موندم تو ماشین و بقیه رفتن سر مزار عزیزان(شون! فامیل‌های پدر همسر عزیز) و من فاتحه‌م رو از توی ماشین خوندم…
    اما کم‌کم وقتی به این فکر می‌کردم که الان باید بریم سر مزار عزیزان(مون) دلم آتیش میگرفت، پا نمیداد برم، اشکام بودن که همینجور بی‌اختیار سرازیر میشدن و من تند تند پاکشون میکردم، به زور جلوی دراومدن صدای گریه‌م رو می‌گرفتم…
    و چه خوب که کسی ازم نپرسید چرا گریه کردی؟
    و چه خوب که اینجا کسی، کسی رو بخاطر دلتنگی‌هاش سرزنش نمی‌کنه!

    چه زود گذشت… مرداد ۸۴،
    چه زود گذشت… مرداد ۸۸،

    مرداد ۶۴ به کجا می‌رسه؟
    پایان راهش کجاست؟
    چه زود می‌گذره عمر ما آدما…

    هرچی جلوتر میرفتیم، دلم میخواست داد بزنم و بگم وایسین، من نمیتونم بیام.. نمیتونم بیام و ببینم که دوتا از عزیزترینام دیگه نیستن، نمیخوام باور کنم … هنوز بعد ۶ سال و ۲ سال… ۲سال؟؟؟؟؟
    دوتا از بزرگترین نعمتایی که داشتم-داشتیم- و نفهمیدم کی و چی دارم و حالا… حالا دیگه خیلی دیره واسه اینکه بخوام بهشون بگم چقدر دوسشون دارم…

    خدا… چرا برای آخرین بار نتونستم اون صورت مهربون رو ببینم؟؟

    هنوز کلمات و حرف‌هایی که بهم می‌زدن برام زنده‌ن، صداها توی گوشم می‌پیچه
    هنوز با مامانبزرگ صحبت می‌کنم می‌خوام از حال آقاجان بپرسم :’(
    هنوز سحرهای رمضون آبی‌بی رو می‌بینم که توی قاب در ایستادن
    هنوز آبی‌بی رو می‌بینم که روی پشتی نشستن و به دیوار تکیه دادن و با تلویزیون دعای کمیل رو می‌خونن و تو شب‌های قدر قرآن به سر می‌گیرن
    هنوز آقاجان رو جلوی مغازه‌های سرکوچه‌شون میبینم که دارن قدم‌زنان میرن خونه
    هنوزم….

    یعنی واقعا این سال‌ها گذشت؟ کی باورش میشه؟ من که …

    نوشته شده در دسته ی پدر, حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, مادر توسط و دارای ۳ نظر →

    انتخاب

    در تاریخ ۳۰ دی, ۱۳۸۹

    ۱- کلاس سوم دبستان که بودم، معلممون یه دفترچه‌حساب داشت که برگای آبی و صورتی داشت، برگای آبی واسه وقتی بود که دانش‌آموزی می‌خواست تشویق بشه و برگای صورتی واسه تنبیه!! بعد هرکی هم اون برگه صورتی‌ها رو می‌گرفت، روی یه نیمکت جدا کنار در کلاس می‌نشست…
    یکبار یادم نیست به چه دلیل به منم از این برگ صورتی‌ها داد و یادمه که خیلی خیلی ناراحت بودم… انگار دنیا تموم شده بود

    ۲- دبیرستان که بودم، نمیدونم سال چندم بودم، یکی از درسا رو نمره زیر ۱۰ گرفتم (چی میگن بهش؟ افتادم؟؟) -البته واسه امتحان نبود، آزمون میان‌دوره‌ای یا یه همچین چیزایی بود… بعد یه نامه دادن بهم که بدم مامانم، منم انگار دنیا رو سرم خراب شده باشه، اصلا حال خوب نداشتم، و اصلا اون نامه رو به مامان نشون ندادم!!! ولی گمونم بعدا خودشون با مامان تماس گرفته بودن و باهاشون صحبت کرده‌بودن.. از حرفا و رفتارای مامان حدس می‌زدم…

    منظورم از یادآوری این خاطرات قدیمی این بود که بگم، آدم گاهی راهی رو تو زندگی انتخاب می‌کنه که بعدا پشیمون میشه، حالا بعضی اینا راه برگشت دارن، اما بعضی‌ها نه! اصلا نمیشه هیچ‌کاری کرد، اصلا واست راه برگشتی نمی‌مونه، گاهی هم بعضی راه‌های برگشت، به قیمت خراب شدن یه‌تیکه از داشته‌هات، آرزوهات، زندگیت میشن، و تو باید بین این دوتا راه درست رو انتخاب کنی.

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, خاطرات, دلتنگی توسط و دارای صفر نظر →

    حفاظت شده: دلم گرفته

    در تاریخ ۳۰ مهر, ۱۳۸۹

    این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


    نوشته شده در دسته ی خاطرات, دلتنگی, مادرانه توسط و دارای برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

    می‌شکنم

    در تاریخ ۲۵ فروردین, ۱۳۸۹

    دقیقا هروقت احساس می‌کنم خیلی قوی هستم… می‌شکنم.

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, جمله قصار, حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, مادرانه, وقت اضافه, همینجوری, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۲ نظر →

    برای ثبت در خاطرات

    در تاریخ ۲۱ فروردین, ۱۳۸۹

    اینو میگم برای ثبت در حافظه و خاطراتم.. برای اینکه خودم بدونم..
    شاید باورتون نشه، ولی من تا حدود زیادی از گرفتن جشن عروسی و خرجی که به پای اون شب رفت، پشیمونم!!

    پ.ن: من جشن عقد خوب و کاملی داشتم نیازی به دوتا جشن نمیبینم. (البته الان فهمیدم اینو!!)

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, جمله قصار, حرف‌های دلم, خاطرات توسط و دارای ۲ نظر →

    بهاریه

    در تاریخ ۲۹ اسفند, ۱۳۸۸

    نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

    داشتم فکر میکردم که باید برای سال نویی یه پست بنویسم و به همه تبریک بگم.. اما هرچی فکر کردم، چیز جالبی برای نوشتن به ذهنم خطور نکرد…. داشتم با صفحات وبلاگ ور میرفتم و اونا رو بالا و پایین می‌کردم…. کلی خاطراتم مرور شد… شادی‌ها و غم‌ها…آروزها و محال‌ها… گاهی سر بعضی پست‌ها به خودم می‌اومدم میدیدم دارم همینجوری می‌خندم.. و بعضی دیگه که اشک رو تو چشام مهمون کرد…..

    یادم اومد که:

    عید دو سال پیش که چه حس خوبی داشتم….

    اون روزی که خدا آقاجان رو دوباره بهمون برگردوند چقدر شاد و سپاسگذار بودیم همه

    لحظه‌های ناب شاعرانه‌ام… که هنوز هم دلتنگشونم

    لحظه لحظه احساسات مادرانه‌ام…که بی‌نظیره
    و خستگی‌ها و دلتنگی‌های مادرانه‌ام… که می‌ارزه به تمام لحظه‌های شاد و دنیای کودکانه یه‌دونه پسرم

    از حرفهای کودکانه سیده ملیکا که شیرینه مثل قند و نبات

    نگاه مادرانه به عاشورا که عاشورایی متفاوت بود با بقیه عاشوراها

    دلتنگی‌های سال ۸۸ که خیلی‌ها رو رنجوند

    خوابهای عجیب-غریبی که دیدم..

    از قهر و آشتی‌ها

    از صبر خدا پای من

    و…
    کامنت‌ها و نظراتی که همه دوستام برام گذاشتن و گفتن… مخصوصا لطف بی‌نهایت سولماز (+)عزیزم…

    مرور این همه خاطرات خیلی برام خوب بود… خیلی چیزها رو فهمیدم و یادم اومد..

    امیدوارم سال جدید، واسه همه سال خوب و پرباری باشه.. سالی پر از شادی، عشق، نور، پر از خوابهای شیرین، پر از احساسات زیبا و دوست‌داشتنی… سالی سرشار از امید و زندگی…. امیدوارم همه دوستان سال جدید رو زندگی کنند… در پناه خدای یکتا

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, شاعرانه‌ها, مادرانه, محمدصدرا, وقت اضافه, همینجوری, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →