خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده
  • You Avatar

  • آرشیو برای این ‘خاطرات’

    خواهشا اگر میشود، امروز را استثنا کنید

    در تاریخ ۲۵ اسفند, ۱۳۸۸

    خواهشا اگر میشود، امروز را استثنا کنید و احمق نباشید.. حالا خواستید، بقیه روزها با خودتان، اگر می‌خواهید باز هم احمق باشید، باشید!!

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, جمله قصار, حرف‌های دلم, خاطرات, مادرانه, وقت اضافه, همینجوری, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای یک نظر →

    تاکسی‌های شهر ما

    در تاریخ ۰۸ دی, ۱۳۸۸

    چند روز پیش، بعد از کلی وقت که منتظر مونده‌بودم، بالاخره یه تاکسی خالی اومد و من سوار تاکسی شدم…. نشستم تو تاکسی، توجهم به پشت صندلی راننده و کمک‌راننده جلب شد… نه شماره تلفن بود، نه ایمیل، نه اسم و فامیل و تاریخ یادگاری، نه «آی لاو یو» هیچ‌کدوم از اینا نبود…. پشت هرکدوم یه چیزی شبیه جاجورابی مثلا بسته بودن، و توی شکاف‌ها کتاب بود…. کتاب‌هایی با نوشته‌های با خط درشت که برای همه قابل خوندن بود با عناوین مختلف…. حداکثر ۳۰ صفحه، طوریکه توی یک مسیر بتونی این کتابو تموم کنی… خیلی ایده جالبی به نظرم اومد… از راننده اجازه گرفتم که از تاکسیش و صندلی‌هاش عکس بگیرم، بعد پرسیدم ایده خودتون بوده یا از تاکسیرانی بهتون دادن؟ گفت: «یه جوونی تِزش این بوده، ما هم ۳۰ – ۴۰ تا از راننده‌ها قبول کردیم که این کارو بکنیم….» خیلی به نظرم کار جالبی اومد… خوشم اومد از ایده تِز اون جوون… وقتی رسیدم به مقصد، پرسیدم چند میشه؟ گفت ۱۰۰۰ تومن!!! –این مسیر رو اغلب با ۵۰۰ تومن هم میشه رفت- ولی دیگه روم نشد باهاش سر کرایه چک و چونه بزنم!!!

    اینم عکسای تاکسیه::

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, خاطرات, وقت اضافه, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۴ نظر →

    تبریک

    در تاریخ ۲۶ آذر, ۱۳۸۸

    خدا رو شکر که بالاخره یکی دل این داداش ما رو برد پیش خودش….. اونم کی؟؟؟؟ یه دختر خوب و مهربون و خوش‌اخلاق و …. معلومه دیگه… صادق جان و مریم‌خانم خیلی خیلی خیلی به هردوتون تبریک می‌گم…..ان‌شالله سال‌های سال کنار هم زندگی خوب و خوشی داشته باشید….

    بابت تاخیر تبریک هم بسیارعذرخواهی می‌کنم…. خدایی این پسر شیطون و پروژه‌ها دست از سرم بر نمدارن…. ;-)

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات توسط و دارای ۲ نظر →

    چقدر دلم تنگه برای

    در تاریخ ۱۳ آذر, ۱۳۸۸

    چقدر دلم تنگه برای مهمونی دادن، سورپرایز کردن، و مهم‌تر از همه سورپرایز شدن…

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, وقت اضافه, همینجوری, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۶ نظر →

    صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

    در تاریخ ۱۳ آذر, ۱۳۸۸

    صبح‏ است ساقیا قدحی پر شراب کن

    دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

    زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

    ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب کن

    خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

    گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

    روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند

    زنهار کاسه‌ی سر ما پر شراب کن

    ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم

    با ما به جام باده‌ی صافی خطاب کن

    کار صواب باده‌پرستی‏ است حافظا

    برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات, شاعرانه‌ها توسط و دارای صفر نظر →

    موش کوچولو

    در تاریخ ۲۶ آبان, ۱۳۸۸

     

    نمی‌دونم کی چشمش پی این موش کوچولوی آبی من بود که تازه پنچ‌شنبه ظهر، خواهرجان برای ما ابتیاع نمودند، که شنبه شب که از مطب جناب دکتر برگشتیم، دیدیم دیگه موش…. بی موش… مرد این موش بدبخت…. حالا ۸ تومنم پولش داده بودما….. :-(

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, وقت اضافه, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۳ نظر →

    هــیـــــــــــــــــس!!!

    در تاریخ ۲۰ آبان, ۱۳۸۸

    sokot4-450

    چیزی که به من ربط نداره، خوب ربط نداره… اما اصلا خوشم نمیاد در یک محیط خانوادگی، مثل غریبه‌ها با آدم رفتار بشه… پچ‌پچ‌های مرموز، حرف‌های نگفتنی، لابد نباید بدونم من… اما خواهشا جلوی من از این سکرت-بازی‌ها در نیارین… خیلی عصبیم می‌کنه…خسته شدم از بس خودمو به اون راه زدم و گفتم مثلا من هیچی حالیم نیست… خسته شدم… من غریبه نیستم، این منم… منی که همتون رو با جون و دل دوست دارم… لطفا دست از سکرت-بازی بردارین

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, وقت اضافه, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۶ نظر →

    فقط با ۵۰.۰۰۰ ریال…

    در تاریخ ۱۸ آبان, ۱۳۸۸

    images

    نیمه‌های شب خواب دیدم فقط چند خط دیگه مونده تا مهلت خوابم تموم بشه…. بیدار شدم و دوباره مهلت خوابم تمدید شد (واقعا بیدار شدم و وقتی دوباره خوابیدم، ادامه خوابمو دیدم که شارژ شده)… مثل شارژ کارت ایرانسل بود… انگار که واسه خوابم کارت‌شارژ گرفته باشم…

    خیلی باحال بود….

    نوشته شده در دسته ی خاطرات, وقت اضافه, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۶ نظر →

    آزیروسین

    در تاریخ ۱۷ آبان, ۱۳۸۸

    دکتر بی‌انصاف برداشته کپسول داده، هنوز از حلقوم پایین نرفته، و توی معده مستقر نشده، دمار از روزگار معده نصفه‌نیمه ما درآورده…. دارم از دردمعده میمیرممممممممممممممممممم

    نوشته شده در دسته ی تجربیات, حرف‌های دلم, خاطرات, دلتنگی, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای صفر نظر →

    قافیه‌ها را جور کن…

    در تاریخ ۰۹ شهریور, ۱۳۸۸

    حالا می‌دانم این شعرها هستنند که انسانها را می‌سرایند، نه انسانها!

    همیشه وقتی شعرهایم را مرور می‌کنم، میبینم آن لحظه، معنی شعرها را نمی‌دانستم،
    اما بعدا چیزهایی از آن می‌فهمم…

    حالا می‌فهمم، تمام شعرهایم مرا سروده‌اند…

    تنها شعری که من سرودم، پسر کوچک من است،

    … نمی‌دانم؟! شایدهم اشتباه می‌کنم؟؟
    اینبار هم اوست که مرا می‌سراید
    و چه عاشقانه…

    من شعر کوچکم را دوست دارم،
    شعری که هر لحظه مرا می‌سراید….

    نوشته شده در دسته ی حرف‌های دلم, خاطرات, شاعرانه‌ها, مادرانه, محمدصدرا, یادداشت‌های روزانه توسط و دارای ۴ نظر →