خواهشا اگر میشود، امروز را استثنا کنید
در تاریخ ۲۵ اسفند, ۱۳۸۸خواهشا اگر میشود، امروز را استثنا کنید و احمق نباشید.. حالا خواستید، بقیه روزها با خودتان، اگر میخواهید باز هم احمق باشید، باشید!!

خواهشا اگر میشود، امروز را استثنا کنید و احمق نباشید.. حالا خواستید، بقیه روزها با خودتان، اگر میخواهید باز هم احمق باشید، باشید!!
چند روز پیش، بعد از کلی وقت که منتظر موندهبودم، بالاخره یه تاکسی خالی اومد و من سوار تاکسی شدم…. نشستم تو تاکسی، توجهم به پشت صندلی راننده و کمکراننده جلب شد… نه شماره تلفن بود، نه ایمیل، نه اسم و فامیل و تاریخ یادگاری، نه «آی لاو یو» هیچکدوم از اینا نبود…. پشت هرکدوم یه چیزی شبیه جاجورابی مثلا بسته بودن، و توی شکافها کتاب بود…. کتابهایی با نوشتههای با خط درشت که برای همه قابل خوندن بود با عناوین مختلف…. حداکثر ۳۰ صفحه، طوریکه توی یک مسیر بتونی این کتابو تموم کنی… خیلی ایده جالبی به نظرم اومد… از راننده اجازه گرفتم که از تاکسیش و صندلیهاش عکس بگیرم، بعد پرسیدم ایده خودتون بوده یا از تاکسیرانی بهتون دادن؟ گفت: «یه جوونی تِزش این بوده، ما هم ۳۰ – ۴۰ تا از رانندهها قبول کردیم که این کارو بکنیم….» خیلی به نظرم کار جالبی اومد… خوشم اومد از ایده تِز اون جوون… وقتی رسیدم به مقصد، پرسیدم چند میشه؟ گفت ۱۰۰۰ تومن!!! –این مسیر رو اغلب با ۵۰۰ تومن هم میشه رفت- ولی دیگه روم نشد باهاش سر کرایه چک و چونه بزنم!!!
اینم عکسای تاکسیه::
خدا رو شکر که بالاخره یکی دل این داداش ما رو برد پیش خودش….. اونم کی؟؟؟؟ یه دختر خوب و مهربون و خوشاخلاق و …. معلومه دیگه… صادق جان و مریمخانم خیلی خیلی خیلی به هردوتون تبریک میگم…..انشالله سالهای سال کنار هم زندگی خوب و خوشی داشته باشید….
بابت تاخیر تبریک هم بسیارعذرخواهی میکنم…. خدایی این پسر شیطون و پروژهها دست از سرم بر نمدارن….
چقدر دلم تنگه برای مهمونی دادن، سورپرایز کردن، و مهمتر از همه سورپرایز شدن…
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام بادهی گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسهی سر ما پر شراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام بادهی صافی خطاب کن
کار صواب بادهپرستی است حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

چیزی که به من ربط نداره، خوب ربط نداره… اما اصلا خوشم نمیاد در یک محیط خانوادگی، مثل غریبهها با آدم رفتار بشه… پچپچهای مرموز، حرفهای نگفتنی، لابد نباید بدونم من… اما خواهشا جلوی من از این سکرت-بازیها در نیارین… خیلی عصبیم میکنه…خسته شدم از بس خودمو به اون راه زدم و گفتم مثلا من هیچی حالیم نیست… خسته شدم… من غریبه نیستم، این منم… منی که همتون رو با جون و دل دوست دارم… لطفا دست از سکرت-بازی بردارین

نیمههای شب خواب دیدم فقط چند خط دیگه مونده تا مهلت خوابم تموم بشه…. بیدار شدم و دوباره مهلت خوابم تمدید شد (واقعا بیدار شدم و وقتی دوباره خوابیدم، ادامه خوابمو دیدم که شارژ شده)… مثل شارژ کارت ایرانسل بود… انگار که واسه خوابم کارتشارژ گرفته باشم…
خیلی باحال بود….
دکتر بیانصاف برداشته کپسول داده، هنوز از حلقوم پایین نرفته، و توی معده مستقر نشده، دمار از روزگار معده نصفهنیمه ما درآورده…. دارم از دردمعده میمیرممممممممممممممممممم
حالا میدانم این شعرها هستنند که انسانها را میسرایند، نه انسانها!
همیشه وقتی شعرهایم را مرور میکنم، میبینم آن لحظه، معنی شعرها را نمیدانستم،
اما بعدا چیزهایی از آن میفهمم…
حالا میفهمم، تمام شعرهایم مرا سرودهاند…
تنها شعری که من سرودم، پسر کوچک من است،
… نمیدانم؟! شایدهم اشتباه میکنم؟؟
اینبار هم اوست که مرا میسراید
و چه عاشقانه…
من شعر کوچکم را دوست دارم،
شعری که هر لحظه مرا میسراید….