<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خواهر کوچولو</title>
	<atom:link href="http://little-sister.naqashzade.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://little-sister.naqashzade.ir</link>
	<description>خواهر کوچیکه خانواده نقاش‌زاده</description>
	<lastBuildDate>Mon, 20 Feb 2012 19:07:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>فلش-بک</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/12/01/%d9%81%d9%84%d8%b4-%d8%a8%da%a9/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/12/01/%d9%81%d9%84%d8%b4-%d8%a8%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 19:06:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[حرف‌های دلم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت‌های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1243</guid>
		<description><![CDATA[گاهی به او نگاه می‌کنم وقتی خوابیده وقتی راه میرود غذا می‌خورد بازی می‌کند گاهی به خودم نگاه می‌کنم وقتی کنار او ایستاده‌ام کنار او راه می‌روم کنار او غذا می‌خورم کنار او بازی‌ می‌کنم بعد یکهو به خودم می‌گویم: «این کیه؟؟» «من کی‌ام؟؟» «اینجا کجاست؟؟» «چی شده اصلا؟؟؟» از خودم می‌پرسم: این زندگی مال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی به او نگاه می‌کنم<br />
وقتی خوابیده<br />
وقتی راه میرود<br />
غذا می‌خورد<br />
بازی می‌کند</p>
<p>گاهی به خودم نگاه می‌کنم<br />
وقتی کنار او ایستاده‌ام<br />
کنار او راه می‌روم<br />
کنار او غذا می‌خورم<br />
کنار او بازی‌ می‌کنم</p>
<p>بعد یکهو به خودم می‌گویم:<br />
«این کیه؟؟»<br />
«من کی‌ام؟؟»<br />
«اینجا کجاست؟؟»<br />
«چی شده اصلا؟؟؟»</p>
<p>از خودم می‌پرسم:<br />
این زندگی مال منه؟؟ . . .  مال ماست؟؟<br />
یا<br />
ما مال این زندگی هستیم؟ من مال این زندگی‌ام؟؟</p>
<p>فقط می‌دانم</p>
<p>دوست‌داشتنی‌ترین چیزها برای من توی این خانه، توی این گوشه از دنیای بزرگ خدا جا خوش کرده‌اند<br />
همسرم، پسرم، زندگی‌م -با تمام تلخی‌هایش که گاهی ممکن است زبانت را بگزد و تمام شیرینی‌هایش که جهان را به کام تو می‌کند-</p>
<p>و باارزش‌ترین گنج‌هایم توی چند کوچه آنورتر، دارند حالا دوتایی برای خودشان زندگی می‌کنند، که بهترین خاطراتم از کودکی تا جوانی را در کنارشان ساختم و تمام عمرم، زندگیم را مدیون وجود آن‌ها هستم</p>
<p>حالا می‌دانم می‌توانم در کنار هردو باشم<br />
توی این خانه، کنار خانواده کوچک و دوس‌داشتنی‌ای که کم‌کم حالا دارد رنگ و بوی یک خانواده درست و حسابی می‌گیرد و کم‌کم دارم یاد می‌گیرم چطور زندگی کنم<br />
یا توی خانه چند کوچه آنطرف‌تر، کنار یک خانواده بزرگ با اعضای بیشتر، به عنوان خواهر کوچولوی ته‌تغاری لوس!! که کماکان همان نقش خودش را هم حفظ کرده <img src='http://little-sister.naqashzade.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/12/01/%d9%81%d9%84%d8%b4-%d8%a8%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه‌جوری می‌تونم دوسِت نداشته باشم؟؟</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/29/%da%86%d9%87%e2%80%8c%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d9%86%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d9%90%d8%aa-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85%d8%9f%d8%9f/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/29/%da%86%d9%87%e2%80%8c%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d9%86%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d9%90%d8%aa-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85%d8%9f%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 09:24:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف‌های دلم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[مادرانه]]></category>
		<category><![CDATA[محمدصدرا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1234</guid>
		<description><![CDATA[چه‌جوری میشه یه پسر سه‌ساله شیرین‌زبون رو دوست نداشت؟؟؟ *وقتی کنارش خوابیدی و با دستای مهربونش صورتت رو ناز می‌کنه *یا آروم لباشو روی گونه‌ت می‌ذاره و می‌بوستت *حتی وقتی  تو رو با اون دست تلخ و سنگینش محکم میزنه و باهاش قهر می‌کنی، و وانمود می‌کنی صداشو نمی‌شنوی اونوقت میبینی هربار به بهانه‌ای میاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #333333"><a href="http://little-sister.naqashzade.ir/files/2011/12/IMG_64303.jpg"><span style="color: #333333"><img class="alignnone size-medium wp-image-1236" src="http://little-sister.naqashzade.ir/files/2011/12/IMG_64303-225x300.jpg" alt="" width="225" height="300" /></span></a></span></p>
<p><span style="color: #333333">چه‌جوری میشه یه پسر سه‌ساله شیرین‌زبون رو دوست نداشت؟؟؟</span></p>
<p><span style="color: #333333"><span style="color: #993300"><em><strong>*</strong></em></span>وقتی کنارش خوابیدی و با دستای مهربونش صورتت رو ناز می‌کنه</span><br />
<span style="color: #333333"><span style="color: #993300"><em><strong> *</strong></em></span>یا آروم لباشو روی گونه‌ت می‌ذاره و می‌بوستت</span></p>
<p><span style="color: #333333"><span style="color: #993300"><em><strong>*</strong></em></span>حتی وقتی  تو رو با اون دست تلخ و سنگینش محکم میزنه و باهاش قهر می‌کنی،</span><br />
<span style="color: #333333"> و وانمود می‌کنی صداشو نمی‌شنوی<br />
اونوقت میبینی هربار به بهانه‌ای میاد نزدیکت و یخورده شعر می‌خونه، یخورده حرف میزنه، اما تو اعتنا نمیکنی</span><br />
<span style="color: #333333"> یا الکی سرفه میکنه تا برگردی طرفش و بگی چی شده؟؟؟</span><span style="color: #333333"><br />
بعد وانمود می‌کنه پشت مبل گیر افتاده و نمیتونه بیاد بیرون (درحالی که روزی هزار بار کارش  رفتن پشت همین مبل و بیرون اومدن از اون پشته!!!)</span><br />
<span style="color: #333333"> وقتی با لحن خاص کودکانه‌ش میگه: <span style="color: #008080"><em>دیگه باهات قهرم&#8230;. به بابام مگم!!!</em></span></span></p>
<p><span style="color: #333333">اما بالاخره میگه: «<em><span style="color: #ff6600">مامان! بِخَشِت!!</span></em>» (مامان بِبَخْشِت)</span><br />
<span style="color: #333333"> بعد -درحالیکه تو داری ظرف میشوری-  میاد پیشت و میگه: «<em><span style="color: #ff6600">مامان! مخوای باهم ظرف بیشورم؟؟</span></em>»</span></p>
<p><span style="color: #333333">اونوقت دلت می‌خواد بگیریش تو بغلت و محکم فشارش بدی و هزارهزارهزار بار بوسش کنی و بهش بگی که چقدر دوسش داری، چقدر عاشقش هستی، تمام زندگیت اونه&#8230;</span><br />
<span style="color: #333333"> و بغلش می‌کنی، گریه می‌کنی، می‌بوسیش و بهش میگی..</span></p>
<p><span style="color: #333333">و اون با تعجب بهت نگاه می‌کنه و دوباره میگه: «<em><span style="color: #ff6600">مامان! مخوای باهم ظرف بیشورم؟؟</span></em>»</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/29/%da%86%d9%87%e2%80%8c%d8%ac%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d9%86%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d9%90%d8%aa-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85%d8%9f%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عاشورا-۱۳۹۰-۳</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-3/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-3/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 10:56:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[محرم]]></category>
		<category><![CDATA[امام حسین]]></category>
		<category><![CDATA[شهادت]]></category>
		<category><![CDATA[کربلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1224</guid>
		<description><![CDATA[توی فکر خودم گم میشم،‌ غرق میشم، چقدر سرم درد میکنه، چقدر بزرگتر شدم این چند سال، چقدر بودن محمدصدرا منو بزرگ کرده . . فکر می‌کنم این که گفتن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، چقدر به ما نزدیکه پسرم که شیرخوار بود&#8230; پسرم سه‌ساله‌ست&#8230; پسرم که بزرگتر بشه، نوجان و جوان میشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توی فکر خودم گم میشم،‌<br />
غرق میشم،<br />
چقدر سرم درد میکنه،<br />
چقدر بزرگتر شدم این چند سال،<br />
چقدر بودن محمدصدرا منو بزرگ کرده<br />
.<br />
.</p>
<p>فکر می‌کنم این که گفتن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، چقدر به ما نزدیکه<br />
پسرم که شیرخوار بود&#8230;<br />
پسرم سه‌ساله‌ست&#8230;<br />
پسرم که بزرگتر بشه، نوجان و جوان میشه<br />
بزرگ و بزرگ‌تر&#8230;.<br />
عاشورا همه چی داشت&#8230;<br />
شیرخواره، سه‌ساله، جوان و نوجوان<br />
زن، مرد&#8230; که همه انساان‌های والایی بودند<br />
خواهر و برادر<br />
همسران جوان و پیر و میانسال<br />
پدر و فرزند<br />
مادر و فرزند<br />
دوست و رفیق<br />
فکرم چقدر پراکنده‌ست&#8230;.<br />
فکر می‌کنم به خوشحالی اون هفتاد و دو نفر، شب عاشورا<br />
فکر می‌کنم به غم و اندوه همراهان اون هفتاد و دو نفر، عصر عاشورا<br />
فکر می‌کنم به استقامت و بردباری و صبوری زینب(س)، از عصر عاشورا تا همیشه<br />
فکر می‌کنم به خودم&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عاشورا-۱۳۹۰-۲</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-2/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 10:56:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[محرم]]></category>
		<category><![CDATA[امام حسین]]></category>
		<category><![CDATA[شهادت]]></category>
		<category><![CDATA[کربلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1223</guid>
		<description><![CDATA[نماز ظهر عاشورا رو که توی مسجد می‌خوندم، یادم اومد به نماز عاشورای امام حسین(ع) خدایی شد که امسال روز عاشورا، واسه نماز ظهر مسجد بودم، اصلا تصمیم اینچنینی نداشتم! حتی با وضو هم از خونه بیرون نرفته بودم چقدر دلم می‌خواست جای سعید باشم و سعید باشم چقدر دلم خواست الان پشت سر امام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نماز ظهر عاشورا رو که توی مسجد می‌خوندم، یادم اومد به نماز عاشورای امام حسین(ع)<br />
خدایی شد که امسال روز عاشورا، واسه نماز ظهر مسجد بودم، اصلا تصمیم اینچنینی نداشتم! حتی با وضو هم از خونه بیرون نرفته بودم<br />
چقدر دلم می‌خواست جای سعید باشم و سعید باشم<br />
چقدر دلم خواست الان پشت سر امام نماز می‌خوندم<br />
چقدر دلم خواست &#8230;</p>
<p>محمدصدرا گشنه بود، سیب و بیسکوییت براش آورده بودم<br />
می‌خورد و من اشک می‌ریختم<br />
محمدصدرای من امسال سه‌ساله‌ست<br />
محمدصدرای من شیرین‌زبون‌ه<br />
محمدصدرای من دوست‌داشتنی‌ه<br />
با اون لباس مشکی تنش، با اون حرف زدنش&#8230;<br />
محمدصدرای من امسال سه‌ساله‌ست</p>
<p>صبح تلویزیون داشت تکه‌هایی از مختارنامه رو که مربوط به عاشورا بود نشون می‌داد، محمدصدرا نگاهش به تلویزیون بود و گفت: مامان: دارن امام‌حسین رو می‌کشن؟؟؟ بغض کردم، کانال تلویزیون رو عوض کردم، گفتم آره&#8230;<br />
این شبکه داشت کربلا رو نشون می‌داد&#8230; محمدصدرا میگه: مامان&#8230; امام‌حسین رو نکشتن!!<br />
فکر می‌کنم توی مدرسه چی بهشون گفتن که اینجوری میگه؟؟ فکر می‌کنم هنوز خیلی واسش زوده این چیزا رو بدونه، این که یکی مثل یزید، یکی مثل حرمله بوده، و کسانی چون امام حسین(ع) و پسراش علی، برادرش عباس &#8230;<br />
فکر می‌کنم باید باهاشون صحبت کنم که روح این بچه‌ها پاکه، بی‌آلایشه، نمیتونه درک کنه، نمیتونه باور کنه چرا و چی  شد که عاشورا شد<br />
بعدتر فکر می‌کنم&#8230;. من میتونم بفهمم چی شد؟ چی بود؟ عاشورا از کجا اومد؟؟ به کجا میره؟؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عاشورا-۱۳۹۰-۱</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-1/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 10:56:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[محرم]]></category>
		<category><![CDATA[امام حسین]]></category>
		<category><![CDATA[شهادت]]></category>
		<category><![CDATA[کربلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1219</guid>
		<description><![CDATA[تلویزیون پخش مستقیم از کربلا گذاشته دارم فکر می‌کنم ما چقدر خوشبختیم که توی این زمونه زندگی می‌کنیم&#8230; راحت می‌تونیم دعا کنیم کاش ما کربلا بودیم، کاش ما کنار امام‌حسین بودیم و کمکش می‌کردیم، ما اگه بودیم تنها و بی‌یاور نمی‌ذاشتیم اماممون رو&#8230;. راحت ادعا می‌کنیم عاشق امام حسین‌یم، راحت برای امام عزاداری می‌کنیم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تلویزیون پخش مستقیم از کربلا گذاشته<br />
دارم فکر می‌کنم ما چقدر خوشبختیم که توی این زمونه زندگی می‌کنیم&#8230;<br />
راحت می‌تونیم دعا کنیم کاش ما کربلا بودیم، کاش ما کنار امام‌حسین بودیم و کمکش می‌کردیم، ما اگه بودیم تنها و بی‌یاور نمی‌ذاشتیم اماممون رو&#8230;.<br />
راحت ادعا می‌کنیم عاشق امام حسین‌یم، راحت برای امام عزاداری می‌کنیم و گریه،<br />
چه آدمای خوشبختی هستیم که سال ۶۱ هجری نبودیم&#8230;.<br />
معلوم نیست اگه ما اون موقع بودیم، الان کدوم طرف ایستاده بودیم،</p>
<p>شاید کفشهامون بر گردنمون آویخته بود&#8230;<br />
شاید سه‌شعبه دست ما بود&#8230;<br />
شاید هم امام سرمون رو دامنش می‌گذاشت و ما بوی بهشت می‌گرفتیم و روسفید می‌شدیم&#8230;</p>
<p>بعد با خودم فکر می‌کنم عجب فکرای احمقانه‌ای دارم!!!<br />
شاید اگر من اون موقع بودم،خیلی شاهکار می‌کردم، کنار توابین بودم!!!<br />
شاید میترسیدم&#8230;<br />
اما حالا، تو این شرایطی که هستم، فکر می‌کنم اگر اون زمان بودم، با امام حسین(ع) بودم و با این فکر احساس خوبی بهم دست می‌ده</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/15/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-1390-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/06/%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d9%87%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/06/%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d9%87%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Nov 2011 12:10:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[محرم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1213</guid>
		<description><![CDATA[با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه های مجسم، عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h6><a href="http://little-sister.naqashzade.ir/files/2011/11/97703889317444312669.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1214" src="http://little-sister.naqashzade.ir/files/2011/11/97703889317444312669-300x240.jpg" alt="" width="300" height="240" /></a></h6>
<p>با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد<br />
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد</p>
<p>ذهنش ز روضه های مجسم، عبور کرد<br />
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد</p>
<p>احساس کرد از همه عالم جدا شده است<br />
در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده است</p>
<p>در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت<br />
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت</p>
<p>وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت<br />
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت</p>
<p>باز این چه شورش است که در جان واژه هاست<br />
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست</p>
<p>بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت<br />
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت</p>
<p>یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت<br />
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت</p>
<p>حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند<br />
دارد غروب فرشچیان گریه می کند</p>
<p>با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید<br />
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید</p>
<p>او را چنان فنای خدا بی ریا کشید<br />
حتی براش جای کفن بوریا کشید</p>
<p>در خون کشید قافیه ها را حروف را<br />
از بس که گریه کرد تمام لحوف را</p>
<p>اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت<br />
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت</p>
<p>این بند را جدای همه روی نیزه ساخت<br />
«خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت</p>
<p>بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود»<br />
او کهکشان روشن هفده ستاره بود</p>
<p>خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن&#8230;<br />
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن&#8230;</p>
<p>خود را میان معرکه درک کرد و بعد از آن&#8230;<br />
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن&#8230;</p>
<p>در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس<br />
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس</p>
<p>«نقل از یکی از دوستان»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/09/06/%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d9%87%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیست‌وشش سالگی نامه!!</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/08/05/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%d8%b4%d8%b4-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/08/05/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%d8%b4%d8%b4-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Oct 2011 14:34:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[وقت اضافه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1205</guid>
		<description><![CDATA[بیست و شش سالگی یعنی یک قدم به سی سالگی نزدیک‌تر شدن یعنی فقط چهارسال مانده تا سی ساله شدن یعنی دیدن آنروز‌هایی که مامان خودش سی‌ساله بود من می‌گفتم مامان من سی‌سالش هست! چقدر از من بزرگتر است!! مامان خیلی بزرگ بود! آخر او سی‌ساله بود سی و چهار سالش که بود را خوب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیست و شش سالگی یعنی یک قدم به سی سالگی نزدیک‌تر شدن<br />
یعنی فقط چهارسال مانده تا سی ساله شدن<br />
یعنی دیدن آنروز‌هایی که مامان خودش سی‌ساله بود<br />
من می‌گفتم مامان من سی‌سالش هست! چقدر از من بزرگتر است!! مامان خیلی بزرگ بود! آخر او سی‌ساله بود</p>
<p>سی و چهار سالش که بود را خوب یادم هست سی و پنج و سی‌وشش را هم<br />
چهل سالگی مامان را یادم می‌آید<br />
همینطور بعدتر که چهل و پنج ساله شد</p>
<p>حالا مامان توی مرز ۶۰ سالگی ایستاده<br />
هنوز هم کتاب و دفتر توی دستش می‌گیرد و هی درس می‌خواند<br />
مامان از اول عاشق بود! عاشق کتاب و دفتر و مدرسه<br />
از همان مکتب‌خانه که خودش می‌گوید با چرخ نخ‌ریسی ملّا بازی می‌کرده، تا حالا که سرعت اینترنت و فیل‌هایِ تر و خرابی کامپیوتر دادش را در می‌آورد<br />
راستش به مامان حسودیم می‌شود<br />
از بسکه مامان همیشه می‌داند چه می‌خواهد، می‌داند باید چکار کند<br />
از اینکه روی اعتقاداتش ثابت است، به اعتقاداتش ایمان دارد، خودش را زیر سوال نمی‌برد، می‌داند کار درست کدام است؟ به علاقه‌اش می‌رسد، به کاری که دوستش دارد</p>
<p>من اما همیشه به خودم مشکوکم<br />
نمی‌دانم می‌خواهم چه کنم؟<br />
نمی‌دانم از دنیا چه می‌خواهم؟<br />
نمی‌دانم به چی اعتقاد دارم؟ به چی ایمان دارم؟<br />
از هیچی سر در نمی‌آورم</p>
<p>من می‌ترسم از مردن،<br />
نمی‌خواهم از این پیرتر بشوم<br />
می‌خواهم همین‌جا، در همین زمان بمانم<br />
می‌ترسم از جلوتر رفتن<br />
می‌خواهم جیغ بزنم، یک جیغ بلند و بعد از خواب، از کابوس شبانه‌ام بیدار شوم</p>
<p>من حالا، ظاهرا توی مرز سی‌سالگی ایستاده‌ام، باید کم‌کم باورم بشود که دهه دوم زندگی‌ام دیگر تمام شده که هیچ، دهه سوم هم دارم ته می‌کشد!!<br />
زندگی من روی بیست و شش سالگی نمی‌ایستد<br />
یک سال دیگر که بگذرد، بیست و هفت ساله می‌شوم، بیست و هشت، بیست و نه، سی&#8230;<br />
باید باورم بشود که دیگر ۶ ساله و شانزده ساله نیستم که آروز کنم کاش زودتر ۱۶ ساله و بیست ساله بشوم<br />
وقتی شانزده سالم بود، دلم می‌خواست بیست ساله بشوم و روی همان بیست بمانم!<br />
اما نفهمیدم چجوری شد که شش سال آمدم جلوتر با یک همسر و یک بچه!!</p>
<p>یک همسر و یک پسربچه فعال و بازیگوش که گناهی نکرده من مادرش شدم! او تقصیری نداشته، او برایم نامه ننوشته بود که می‌خواهم بیایم پیشت&#8230; پیشتان!!<br />
ما خودمان دعوتش کردیم، جوان بودیم، خیلی خیلی جوان، بی‌تجربه، درست نمی‌دانم که آنموقع می‌دانستم دارم چکار می‌کنم یا نه؟؟<br />
اما الان می‌دانم که نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم!!</p>
<p>ایستاده‌ام بین ۲۰ و سی، گیر کرده‌ام جایی میان زندگی، بین دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها<br />
نمره بیست‌سالگی‌ام بیست نبود، الان هم نیست</p>
<p>گیر کرده‌ام بین «دختر لوس ته‌تغاری خانواده» و «کدبانوی خانه و مادر» بودن<br />
دختر ته‌تغاری هی می‌خواهد خودش را برای همه لوس کند و ناز بیاید و هی نازش را بکشند و قربان‌صدقه‌اش بروند<br />
اما برای مادر بودن باید ناز همه را بکشی و پسرکوچولوی بازیگوشت را هی بغل کنی و قربان‌صدقه‌اش بروی<br />
برای اینکه کدبانوی خانه‌ات باشی، باید مرتب و منظم باشی، غذاهای خوشمزه درست کنی، موهایت را هی مرتب کنی و شانه بزنی، زود بیدرا شوی، کمی دیرتر بخوابی، برای همه‌چیز آماده باشی</p>
<p>همه این‌ها را دوست دارم، اما هیچکدام نیستم!! نه ته‌تغاری لوس، نه یک مادر درست و حسابی، نه یک همسر و کدبانوی ایده‌ال<br />
نمیدانم باید کدام گوشه را بگیرم که بقیه‌اش روی زمین نباشد</p>
<p>این روزها دلم عجیب گرفته<br />
دلم تنگ شده<br />
راستی دل من برای کی گرفته؟<br />
برای چه کسی تنگ است؟؟</p>
<p>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />
چقدر درهم می‌نویسد مغزم! سواکردنی ندارد انگار!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/08/05/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%d8%b4%d8%b4-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاکی‌ام از این دنیا</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/28/%d8%b4%d8%a7%da%a9%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/28/%d8%b4%d8%a7%da%a9%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Oct 2011 17:19:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت‌های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1202</guid>
		<description><![CDATA[شاکی‌ام از این دنیا من از سیاست هیچی حالیم نیست، از اقتصاد هیچی حالیم نیست، از اوضاع دنیا و کشور هیچی حالیم نیست&#8230; اما عشق و محبت و دوست داشتن رو خوب می‌فهمم متنفرم از این دنیا و اقتصاد و سیاست و &#8230; که ماها رو از هم دور می‌کنه چرا باید بین آدما فاصله [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاکی‌ام از این دنیا</p>
<p>من از سیاست هیچی حالیم نیست، از اقتصاد هیچی حالیم نیست، از اوضاع دنیا و کشور هیچی حالیم نیست&#8230;<br />
اما عشق و محبت و دوست داشتن رو خوب می‌فهمم<br />
متنفرم از این دنیا و اقتصاد و سیاست و &#8230; که ماها رو از هم دور می‌کنه</p>
<p>چرا باید بین آدما فاصله بیفته؟<br />
چرا باید نتونیم عقاید همدیگه رو تحمل کنیم، و دوستی و محبتمون رو بخاطر اختلاف عقایدمون، به این دنیای کثیف بفروشیم؟؟؟<br />
خیلی احمقانه‌ست که ما از هم دوریم<br />
دلم تنگ شده</p>
<p>خیلی دل‌تنگم<br />
خیلی دلم گرفته<br />
خیلی<br />
خیلی</p>
<p>رونوشت:<br />
-به همه اونایی که خیلی دوسشون دارم و ازشون دورم<br />
-به همه اونایی که خیلی دوسشون دارم و بهشون نزدیکم<br />
-به همه اونایی که خیلی دوسشون دارم و دوسم دارن<br />
-به همه اونایی که دوسشون دارم و دوسم ندارن!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/28/%d8%b4%d8%a7%da%a9%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هذیان‌های بعد از دفاع/شادی‌ها و غم‌ها</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/04/%d9%87%d8%b0%db%8c%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ba%d9%85%e2%80%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/04/%d9%87%d8%b0%db%8c%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ba%d9%85%e2%80%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Sep 2011 12:21:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[حرف‌های دلم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانه]]></category>
		<category><![CDATA[کلاس معماری]]></category>
		<category><![CDATA[وقت اضافه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1198</guid>
		<description><![CDATA[و من در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۹۰ از پروژه پایان‌نامه‌ام دفاع کردم زهرا هم و ما شدیم دو عدد خانم مهندس، مهندس معمار، بیکار خانه‌دار خانه‌ندار، خانه‌نشین که هی بهم زنگ بزنیم و به روزهای رفته بخندیم و حسرت تمام‌شدن تمام اون باهم بودن‌هامون رو باهم تقسیم کنیم اما نه! حسرتی نیست! ما هنوز هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و من در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۹۰ از پروژه پایان‌نامه‌ام دفاع کردم<br />
زهرا هم</p>
<p>و ما شدیم دو عدد خانم مهندس، مهندس معمار، بیکار خانه‌دار خانه‌ندار، خانه‌نشین که هی بهم زنگ بزنیم و به روزهای رفته بخندیم و حسرت تمام‌شدن تمام اون باهم بودن‌هامون رو باهم تقسیم کنیم<br />
اما نه! حسرتی نیست! ما هنوز هم باهمیم، هرروز به بهانه‌ای بهم زنگ می‌زنیم، گاهی باهم بیرون می‌ریم، باهم می‌خندیم، باهم کیک می‌پزیم، باهم چاخان می‌کنیم، باهم دوتایی خودمون رو جشن می‌گیریم، بودنمون رو و موندنمون رو در کنار هم.</p>
<p>خیلی خیلی خوشحالم از اینکه &#8230;<br />
خدایا بخاطر همه دوستای خوب و عزیزی که بهم دادی، ازت متشکرم<br />
متشکرم که منو تنها رها نکردی، این دنیای درندشت بی‌در و پیکرت!!</p>
<p>دوستان من، هدیه الهی هستند برای من، نگاهبان من در لحظه‌های تنهاییم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/04/%d9%87%d8%b0%db%8c%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ba%d9%85%e2%80%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعتراف می‌کنم</title>
		<link>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/04/%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85/</link>
		<comments>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/04/%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Sep 2011 11:15:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت‌های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1191</guid>
		<description><![CDATA[فکر می‌کردم حالا که خودم مادر شدم، می‌فهمم و حس می‌کنم احساس مادرم رو، می‌فهمم از من چه توقعی  داره، می‌فهمم ازم چی می‌خواد، می‌فهمم ازم چی نمی‌خواد، فکر می‌کردم، دیگه بهش بد نمی‌کنم، ناراحتش نمی‌کنم، نمی‌رنجونمش، آزارش نمی‌دم اشتباه کردم؛ نفهمیدم؛ هنوز هم نفهمیدم! حلاوت زندگی من، منو ببخش]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فکر می‌کردم حالا که خودم مادر شدم،</p>
<p>می‌فهمم و حس می‌کنم احساس مادرم رو،<br />
می‌فهمم از من چه توقعی  داره،<br />
می‌فهمم ازم چی می‌خواد،<br />
می‌فهمم ازم چی نمی‌خواد،</p>
<p>فکر می‌کردم، دیگه بهش بد نمی‌کنم،<br />
ناراحتش نمی‌کنم،<br />
نمی‌رنجونمش،<br />
آزارش نمی‌دم</p>
<p>اشتباه کردم؛<br />
نفهمیدم؛<br />
هنوز هم نفهمیدم!<br />
<a href="http://halavat.naqashzade.ir">حلاوت</a> زندگی من، منو ببخش</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/07/04/%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

