عاشورا-۱۳۹۰-۳
در تاریخ ۱۵ آذر, ۱۳۹۰توی فکر خودم گم میشم،
غرق میشم،
چقدر سرم درد میکنه،
چقدر بزرگتر شدم این چند سال،
چقدر بودن محمدصدرا منو بزرگ کرده
.
.
فکر میکنم این که گفتن «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، چقدر به ما نزدیکه
پسرم که شیرخوار بود…
پسرم سهسالهست…
پسرم که بزرگتر بشه، نوجان و جوان میشه
بزرگ و بزرگتر….
عاشورا همه چی داشت…
شیرخواره، سهساله، جوان و نوجوان
زن، مرد… که همه انساانهای والایی بودند
خواهر و برادر
همسران جوان و پیر و میانسال
پدر و فرزند
مادر و فرزند
دوست و رفیق
فکرم چقدر پراکندهست….
فکر میکنم به خوشحالی اون هفتاد و دو نفر، شب عاشورا
فکر میکنم به غم و اندوه همراهان اون هفتاد و دو نفر، عصر عاشورا
فکر میکنم به استقامت و بردباری و صبوری زینب(س)، از عصر عاشورا تا همیشه
فکر میکنم به خودم…..
